شب آنگاه زیباست که نور را باور داشته باشیم.
خانه » فرهنگ » آثار پژوهشی » تشییع، تدفین و مزار ستارخان / رضا همراز
525 بازدید

تشییع، تدفین و مزار ستارخان / رضا همراز

تشییع، تدفین و مزار ستارخان

رضا همراز (پژوهشگر تاریخ آذربایجان)

ستارخان

ستارین یاراسی گولر

ستارین یاراسی آغلار

هر کیم گونه پالچیق یاخا

گونش اونون الین داغلار

«عمران صلاحی»

خوشبختانه تاکنون در مورد خدمات و رشادتهای ستارخان، سردار ملی چندین کتاب و صدها مقاله به زبانهای مختلفی از طرف علاقمندان و متخصصان حوزه تاریخ نوشته شده که اکثریت قریب به اتفاق آنها در دسترس می باشند. طبق تحقیق راقم این سطور به لحاظ تعداد، بیشتر کتابها در مورد قهرمانان ملی ایران، همانا در مورد ستارخان نوشته شده اند.

اما مع الاسف در مورد تشییع جنازه، تدفین و مزار وی کمتر سخن گفته اند. البته واقعه شوم پارک اتابک نیز که در واقع مقدمه این تحقیق است از موارد دردناک تاریخ آذربایجان می باشد. شاید گذری شتابزده بر این واقعه در درک بهتر این نوشتار کمک نماید. نویسنده این سطور می کوشد تا با مراجعه به منابع اندکی که در دسترس است نسبت به این موضوع سخن گوید.

استاد زنده یاد علامه محمد قزوینی در رابطه با شهرت و آوازه ستارخان در نزد سایر ممالک چنین می نویسد:

« … ستارخان در مدت آن یازده ماه چون رابس رئیس جمیع مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازیها بود و مقاومت شدید طاقت فرسای اهالی در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی فقط و منحصراً در تحت راهنمائی و سرکردگی شخصی او اداره می شد. مندرجاً شهرت او از داخل به خارج ایران سرایت کرد و صیت شجاعت و مردانگی او در تمام دنیا انتشار یافت و در غالب جراید اروپا و امریکا هر روز با خط درشت اسم ستارخان در صفحه اول روزنامجات با تفصیل جنگهای او و مقاومتهای سخت او در مقابل قشون دولتی چاپ می شد و خوانندگان آن جراید را قرین اعجاب و تحسین می نمود و عده ای از جراید اروپا و آمریکا وقایع نگارهای مخصوص به تبریز فرستاده بودند و من در آن اوقات تازه به پاریس آمده بودم و از بس اشتیاق به اخبار تبریز داشتم هر روز صبح بسیار زود از خواب برخاسته از منزل بیرون می آمدم و چندین روزنامه و یک روزنامه انگلیسی «نیویورک هرالد» که در پاریس طبع می شد ولی شعبه ای از نیویورک هرالد خود نیویورک بود می خریدم و اخبار این روزنامه اخیر که به واسطه وقایع نگار خودش از تبریز یا از طهران به اروپا فرستاده می شد از تمام جراید دیگر مفصل تر بود و من تمام این جراید را قبل از آمدن به خانه روی نیمکتی در یکی از باغهای کوچک محله نشسته می خواندم و سپس با قلبی راضی و به کلی خوشحال و در پس نفس خود در میان اروپائیان سر بلند به خانه برمی گشتم و به صرف صبحانه می پرداختم.» (۱۳۲۴، ۹۶-۹۷)

در حوادث سال ۱۲۹۰ شمسی که «دیگر هیچ عاملی نمی توانست جلوی مردم شهر را بگیرد، مردم بازارها را تعطیل کرده و به خیابان ریختند. تلگرافی برای ستارخان فرستاده، قهرمان پا و دل شکسته تبریزی، از عزلتگاه خود در تهران نامه یی برای تبریز فرستاد که بایستید و نامه یی برای مجلس که برای دفع محمدعلی میرزا آماده جانبازیم. دوباره چشم ها به سوی تبریز برگشت. چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۲۹۰ را روزی بزرگ نوشته اند» (روزنامه ایران، ۱۳۷۵، ۶) ستارخان در نامه هایی که در دست است مهر خود را گاهی اوقات «خادم ملت»، گاهی «یا ستارالعیوب»، گاهی نیز «فدایی ملت» می نویسد. او بارها می گفت «من سگ این ملتم، آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی تبریز را گرفته» (همان)

خوب می دانیم که رفتن ستارخان به تهران از موارد دلپذیری نیست. چرا که در نهایت جز ادبار و ناکامی و در نهایت شهادت، حاصل دیگری به همراه نداشت. البته خود ستارخان نیز چندان دلخوش این قضیه نبود. او خوب می دانست که عاقبت این کار چه خواهد شد؛ از این رو درخواست های آنان را چندین مرتبه رد کرده بود. اما در آخر مجبور شد که شب عیدی با چشم اشکبار وطن خود را ترک کند. در تلگراف نیکسن به ادوارگری راجع به این موضوع مهم چنین می خوانیم:

تلگراف عالیجناب نیکسن به عالیجناب ادوارگری

از پترزبورگ ۱۸ مارس ۱۹۱۰

امروز بعد از ظهر آقای ایزولسکی تلگرافی که تازه رسیده بود برای من قرائت نمود. مفاد تلگراف اینکه ستارخان حکم ثانوی احضار به تهران را جداً و جزماً رد و امتناع کرده …

ایالت و یپرم اظهار عجز از توسل به قوای قهریه در این موضوع نموده اند.

(رضازاده ملک، ۱۳۷۷، ۳۲۸)

البته تلاش روس و انگلیس به همراه نوکران و سر سپردگانشان در ایران مبنی بر کشاندن گردان آزادی از تبریز به تهران کار سختی بود. آنها بارها عی و تلاش وافری کردند. اما بالاخره موفق شدند. ذیلاً در این راستا به چندین تلگراف تمثیل جسته می شود:

تلگراف عالی جناب بارکلی به عالیجناب ادوارگری

از تهران ۲۰ مارس ۱۹۱۰

آقای شیلی تلگرافی خبر می دهد که در پنج ساعت بعد از ظهر ۱۹ ماه جاری ستارخان و باقرخان از تبریز حرکت کردند. هر یک از آنها پنجاه سوار همراه دارند. به علاوه بعضی از سوارهای یپرم و قزاقهای ایرانی نیز همراه بودند. منزل اول آنها باسمنج است که دو ساعت از شهر فاصله دارد. از قرار گزارش مشارالیهما برای عید نوروز که چهار پنج روز دیگر خواهد بود در آنجا توقف خواهند نمود. شهر کاملا منظم است و هیچ اتفاقی از حرکت آنها واقع نشده است. (همان، ۳۲۹ – ۳۲۸)

تلگراف عالیجناب بارکلی به عالیجناب ادواردگری

از تهران ۱۸ مارس ۱۹۱۰

در تعقیب تلگراف امروز خودم؛ افتخار دارم که تلگراف ذیل را که از قونسول دولت فخیمه از تبریز رسیده؛ عینا مخابره نمایم:

«ایالت الان به همکار محترمم قونسول روس اطلاع داده که ستارخان و باقرخان فردا (شنبه) دو ساعت بعد از ظهر؛ با یک عده سوار از تبریز حرکت

خواهند کرد و دیگر ایالت اظهار داشته اند که مبلغ سه هزار و پانصد تومان به آنها داده شده که ۲۵۰۰ تومان آن برای سوارها و هزار تومان برای خودشان بوده باشد» (همان، ۳۲۸)

تلگراف عالیجناب بارکلی به عالیجناب ادوارگری

از تهران ۱۸ مارس ۱۹۱۰

خواهشمندم به تلگراف مورخه ۱۶ مارس خودتان مراجعه فرمایید. قونسول دولت فخیمه از تبریز تلگراف ذیل را کرده است:

«حکم دولت راجع به حرکت فوری ستارخان و باقرخان از تبریز دیروز به توسط ایالت به آنها اطلاع داده شد. ستارخان در کمال جسارت امتناع نموده ولی ظاهراً حرکت خود را موکول به دادن وجهی نموده است. از قرار اطلاع حاصله مشارالیه ده هزار تومان خواسته است. به هر حال مذاکرات در بین است و امید می رود که مساله به طور مطلوب و رضایت خاتمه پذیرد. (همان)

تلگراف عالیجناب ادوارگری به عالیجناب بارکلی

از وزارت امور خارجه ۱۶ مارس ۱۹۱۰

خواهشمند به تلگراف مورخه ۱۵ مارس از پترزبوگ مراجعه نمایید. خیلی لازم و بسندیده است که ستارخان و باقرخان فوراً از شهر تبریز عزیمت نمایند و دولت ایران برای انجام این مقصود باید هر اهتمام جد و جهدی که لازم است بنماید. (همان)

مرحوم نصرت الله فتحی در کتاب ارزشمند «سخنگویان سه گانه آذربایجان» از زبان مرحوم ناطق می نویسد:

«در اوایل پائیز ۱۳۲۸ هجری بود که به تهران وارد شدم ، پس از دو روز نشانی محل سکونت ستارخان را گرفتم، گفتند در خانه مختارالسلطنه قره باغی است، وارد شدم خودش به ترکی گفت «کیمدی؟» یعنی کیست؟ گفتم منم خان، آمده ام احوال پرسی شما. حالتان چطور است؟ قبل از اینکه ستارخان جواب بدهد، تعجب کردم که چطور از حواریون از قبیل حاج اسمعیل امیرخیزی، اسمعیل یکانی، نایب حسین خان موتمن الایاله، حاجی عباس توتونچی، میر جعفر پسر حاج سید اسلام، نایب خلیل ارکی و صدها امثال آنها هیچکس نیست جز دو نفر یکی «یدالله خان» پسرش و دیگری اسمعیل نوکرش … در جواب احوالپرسی من با صدای حزن انگیزی گفت: دیدید این نامردها چه بلائی به سرم آوردند؟ من که از این حرفها سر در نمی آورم با اینکه سواد نداشتم نمازم را درست بخوانم، مرا بابی ]نام[ نهادند بالمال مثل مردمان کوفه مرا بدین روز سیاه نشانیدند.

می بینی این طهرانی ها مرا چگونه زجرکش می کنند؟ درحالی که حرف می زد مشامم پر از بوی عفنی شده بود که سخت آزارنده می بود. پرسیدم این بوی چیه؟ گفت: من نه یک پرستار دارم و نه یک طبیب هست که به معالجه من اقدام کند، ابراهیم بمن گفت یک بزغاله ای را بکشم و پوست آن را گرم گرم روی زخم به پیچم، مطابق دستور او عمل کرده ام ولی پوست گندیده، نمی دانم چه بکنم، تمام آنهائی که برای پرکردن جیب خود دور مرا گرفته بودند، پس از حصول به مقصود از اطراف من، حتی میر جعفر پسر سیداسلام هم مرا ترک گفته است. نزدیک تر رفتم دیدم پایش ورم کرده و چهل درجه تب دارد». (فتحی، ۲۵۳۶، ۲۸۷-۲۸۸) (آری این همان فرزند نامدار آذربایجان است که در تبریز ندای مشروطه سر داده، آن هم زمانی که حتی بعضیها و به عبارت صحیح خیلیها نام مشروطه را نه شنیده بودند و نه می دانستند که چه صیغه ای است! متاسفانه دولتی که به همت وی به روی کار آمده بود حتی اجازه انتقال جنازه اش را به تبریز صادر نکرد! بی جهت نبود که عارف قزوینی در یکی از تصنیفهای خود در حق ستارخان می سراید:

حضرت ستارخان فتح برازنده کرد

مردۀ مشروطه را تا به ابد زنده کرد

جان فدای وطنم می کنیم

خاک و خون را کفن می کنیم

ای خفتگان ایران؛ ای حامیان ایمان

ای عالمیان بیجان

صحبت از ستارخان بود و شجاعتش. صحبت از ستارخان بود و آوارگی اش و به عبارتی مظلومیتش. بعد از واقعه اسف بار و شوم پارک اتابک که این بار دیگر آن ستارخان به نظر نمی رسید! آری آن گلوله ای که توسط یاغیان به پای ستار خورده بود کارش را بالاخره کرد و این محبو ب القلوب خلق، اندک اندک همچو شمع رو به خاموشی گذاشت. «عصر روز سه شنبه ۲۵ آبانما ه ۱۲۹۳ شمسی (۲۸ ذیحجه ۱۳۳۲ ق) قلب ستارخان از حرکت باز ایستاد. [قلبی که در آن محبت مردمی به این بزرگی در آن جای گرفته بود.] در تصویر لحظه های بازپسین حیات سردار ملی، از قلم نویسنده حماسه اش کمک بگیریم .

«سردار نیرویش را جمع کرد. دستش را از زیر پتو بیرون آورد. روی شانه محمود گذاشت و گفت:

گوش کن، من به هوش هستم، وصیتم کوتاه است. من توی رختخواب می میرم. گلوله، در نبرد بی درنگ مرا از پای در نیاورد. باقر [خان] جور دیگری مرد. فقط تو مانده ای. چگونه زندگی خواهی کرد؟ چگونه پیکار خواهی کرد؟ … مسئله مهم این است: تسلیم نشوید، تن به بردگی مدهید، مانند سنگ، مانند آهن و فولاد باشید … من درباره گفتگویم با پیرمردی در زنجان شرح داده ام . از او پرسیدم: بابا بزرگ! مردم آذربایجان پیش از هر چیز به چی نیازمندند؟ او به من جواب داد: آزادی، فرزندم آزادی … پشت پنجره بادی طوفانی می وزید.

سپس رگبار پائیزی باریدن گرفت. قطره های درشت باران به شیشه ها می خوردند. در سروصدای طوفان، صدای سردار خاموش شد…» (پناهی سمنانی، ۱۳۷۶، ۵۰۶)

محمود پاینده لنگرودی در شعر ستارخان خود چه زیبا و حزن انگیز مرگ ققنوس را به تصویر کشیده:

فریاد خشم مردم تبریز قهرمان

چون بانگ رعد در دل افلاک می شکست

وز هر غریو غرش رگبار سرب داغ

جان دلاوری به دل خاک می نشست

می بست دلمه بر تن تبدار رزمگاه

خونهای زخم پیکر از دست رفتگان

دود سیاه آتش و باروت می دوید

در چشم های خسته سنگر گرفتگان

میدان شهر کهنه، چو خورشید شامگاه

می شست تشنه کام ، به خون دست و روی خویش

تا رنگ خشم گیرد و تا زد به سوی خصم

همپای رزم مردم پیکارجوی خویش

هر کوچه می سرود، سرود بزرگ را

هر گوشه بود سنگر آزاد مردمان

تا پیش تاخت سوی شتربان ننگ خیز

ستارخان زکو ی امیرخیز قهرمان

اردوی ارتجاع ، چو خس از نهیب سیل

دزدانه می گریخت به دامان چاله ها …

فریاد می کشید خیابان جنگجو:

– تبریز نیست جای تلاش زباله ها

فرمانده بزرگ صف ضد انقلاب

درمان کار را به دم گرم حیله دید

تا وارهد زحمله سخت مجاهدان

ناگاه سوی سنگر ستارخان دوید

بالا به گفت: ]حیف از این رزم بیدریغ

بیهوده جان خویش در این ره تلف کنی

آشوب چیست؟ پول و حکومت نثار تست

گر ترک این گروه به ناخلف کنی[

سردار با شهامت آزادگان ، زخشم

خندید و گفت : آنچه تو پنداشتی خطاست

من مرد کارزارم و دانم در این نبرد

با دشمنان ملت ما آشتی خطاست

بگذار با گلوله بیگانه جان دهم

در راه فتح مردم رزم آزمای خویش

… آنگاه همچو سیل خروشید و بانگ زد

در راه رستخیز، عزیزان من به پیش (همان)

دو روز پس از شهادت سردار کمیته ای که تشکیل شده بود جنازه مطهرش را بر روی توپی گذاشته و با تشریفات خاصی تشییع و سپس در شاه عبدالعظیم تهران به خاک سپرده اند.

راجع به دفن این گرد آزادی در سندی؛ احترام خلق به ایشان محرز می گردد. بنگرید این سند ارزشمند و چاپ ناشده را.

حکومت حضرت عبدالعظیم

بتاریخ ۲ شهر محرم الحرام سنه ۱۳۳۳

نمره ۷۰۰

راپورت زاویه مقدسه

مقام محترم حکومت جلیله درالخلافه طهران دامت شوکه

در یوم سلخ ذی حجه الحرام بعدازظهر معون از مقام منیع حضرت مستطاب اشرف نایب وزارء دامت شوکه که به اداره ژاندارمری اطلاع داده شود برای چهار به غروب جنازه مرحوم سردار ملی را به زاویه مقدسه می آورند. عده ژاندارم خود را جهه استقبال به دروازه بفرستند.

برای حکومت هم دستورالعملی کتباً خواهند فرستاد به اداره ژاندارمری اطلاع داده تمام ژاندارم ها را جلوتر فرستادند و خود بنده هم چون حسب الرسم دستورالعملی نداشتم من غیر رسم تا اول خیابان رفتم اول مغرب جنازه را وارد نمودند ابتداً جنازه را در سر مقبره مرحوم شاه شهید گذاردند و بعضی نقاط را دیدند برای محل دفن قرار دادند شب را جنازه در سر مقبره شاه بماند صبح از طهران مراجعت کرده قرار محل دفن را بگذارند سالار ملی و بعضی از همراهان عودت نمودند. بعد جناب آقای آقا سید جلیل و چند نفر دیگر ساعت سه از شب در مدرسه امین السلطان جنازه را در جلو تخت که مقبره مرحوم میرزا نظام خان که متولی سابق آستانه مقدسه بود دفن نمودند. محض اطلاع خاطر مبارک عرض شد.

حکومت زاویه عبدالعظیم (سندچاپ نشده)

اما گوئی دشمنان قسم خورده آزادی از تشیع جنازه و نیز مقبره سردار ملی هم بیم داشتند چرا که «آرامگا ه سردار تا سال ۱۳۲۴ شمسی، وضع حقیرانه داشت. در این سال

آزادیخواهان میتینگ پرشوری برسر قبر سردار ملی تشکیل می دهند و بعد برای او یک آرامگاه موقتی ساخته می شود. آرامگاه موقتی سردار دیری نمی پاید، چون یک سال بعد سیاه دلان، آن را با خاک یکسان می کنند و حرمت تربت را نگه نمی دارند. گویی جسد پوسیده سردار را، بلای جان خود می یابند …» (رئیس نیا و ناهید، ۲۵۳۷، ۱۶۲)

منشی، محرم اسرار و دستیار ستارخان در جلد دوم اثر ارزشمند خویش با عنوان «قیام آذربایجان و ستارخان» در مورد تشریفات تشییع جنازه وی می نویسد: روز پنجشنبه سه

ساعت به غروب مانده عده زیادی از افراد ژاندارم و قزاق و سواران بختیاری و پلیس سواره و پیاده که قبلاً برای ادای مراسم تشییع جنازه مقرر شده بود همه با ترتیب حاضر بودند و جنازه را بر روی توپ گذاشته با موزیک و احترامات فوق العاده که در خور مقام چنان سردار معظم ملی بود حرکت داده از سمت خیابان دروازه حضرت عبدالعظیم روانه شدند. در آن روز نیز اهالی بازار از ابراز احساسات خودداری نکرده و دکان های خود را بسته و برای اجرای مراسم تشییع تعطیل کرده به حضرت عبدالعظیم رفتند و جنازه را در صحن در محلی که قبلاً تهیه شده بود دفن کردند. در این دو سه روز آثار حزن و ملال در چهره مردم نمایان بود و همه بر مرگ این مرد نامدار تاسف می خوردند» (امیرخیزی، ۱۳۳۹) خدمات این پیشقراو ل آزادی بر هیچ کس پوشیده نیست. میرزا مهدی خان علیم السلطنه، منشی باشی شیرازی تا به ستارخان می رسد می نویسد: «و اول کسی که در اعاده مشروطیت و حفظ ناموس ملت و مملکت پای ثبات فشرد و گو ی مسیقت از شجاعان و ابطال روزگار برد حضرت ستارخان بود که در آذربایجان بعد از واقعه تدمیر مجلس مقدس هوای وطن پرستی و نشاء غیرت و ناموس چنان در دماغش رسوخ کرد که از جان و هستی درگذشت با عدم ذخائر جنگی

گران افراشت و به یدان نیک نامی پای استبطار گذاشت. به معاونی جنگجو چون حضرت باقرخان و به مساعدت سلحشوران آذربایجانی چندان در مقابل اردوی نظامی محمدعلی میرزا که به ریاست عین الدوله در حول شهر تبریز با توپهای ته پر و مسلسل تشکیل یافته و توپ و مسلسل و سوارا ن رحیم خان و اقبال السلطنه و صمدخان و دزدان خانگی مثل میرزاحسن آقا و سیدهاشم که اطراف آنها را گرفته بوده اند مقاومت نموده، قریب به هشت ماه جنگهای نمایان کرده و فتح های شایان نموده و هر زمان مثل شیر خشمناک سپاه دشمن را در هم شکسته، در حالتی که سپاه دشمن شمر آذربایجان را مثل نگین انگشتری احاطه و سد باغ طروق و شوارع نموده، وصو ل قوت را بر آنان لایصل داشته ، به حدی که این مردان شجاع تشنه و گرسنه سینه را هدف تیر دشمن کرده گاهی برای سد جوع به گیاه و اوراق درخت قناعت نموده …» (افشار، ۱۳۸۰، ۳۶۶ – ۳۶۵)

بعد از شهادت این گرد آزادی که همیشه خود را خادم وطن؛ خادم ملت و یا ستارالعیوب می خواند، تقی زاده خون دل می خورد و چه بسا این بایاتی را زمزمه می کرد:

تبریزیم سینه سینه

گون دوشدو سینه سینه

ستار گولـله سی دهیسین

دوشمه نین سینه سینه

مخصوصا هنگامی که به زیارت قبر وی مشرف می شد. وی با دیدن قبر مظلومانه ستارخان سعی می کرد که کمکی به بازسازی آن نماید اما چگونه؟ او در نامه ای به مرحوم

صادق صادق (مستشارالدوله تبریزی) درخواست کمک می کند بنگرید نامه تقی زاده را:

خدمت جناب آقای صادق (مستشارالدوله)

شرح خدمات و مجاهدات مرحوم ستارخان (سردار ملی) در استقرار مشروطیت خدمت جنابعالی زائد بنظر می رسد و در حکم توضیح واضحات خواهد بود و تصور می رود و بلکه یقین است که مایل به تکریم و تعظیم نام او که قطعاً باعث خشنودی روح آن مرحوم نیز خواهد بود می باشید؛

اینست که با اطمینان به این نیت خیر جنابعالی بدینوسیله تصدیع می دهد که مقبره آن مرحوم در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم (ع) به حال فراموشی و خرابی افتاده که به هیچ وجه شایسته مقام جلیل آن رادمرد آزادی طلب نیست و بمنظور تعمیر آنجا و بنای مقبره جدید بنظر رسیده که اعانه ای از علاقمندان جمع آوری شده و پس از تحصیل مبلغ قابلی شروع بکار شود.

اینک در صورتی که جنابعالی که بقیه الماضین وکلای حتی دوره اول مجلس شورای ملی می باشید با این نظر موافقت دارید شرح ضمیمه را ملاحظه و نسخه مربوط را امضا فرمائید که در جریده اطلاعات برای استحضار عموم علاقمندان چاپ و مقدمات کار فراهم شود.

سید حسن تقی زاده

(۱۳۷۲، ۱۳۷-۱۳۸)

اکنون قبر محقر ستارخان در مکان اولیه اش یعنی قبرستان مقام حضرت شاه عبدالعظیم شهر ری که قبلاً باغ طوطی خوانده می شد موجود و گهگاهی مورد زیارت دوستدارانش واقع می گردد. قبر فعلی وی هیچ از قبور دور و برش قابل تفتیش نیست و همانا بصورت معمولی می باشد. بر روی سنگ مزار وی این کلمات را که فرازهایی از یک نامه اش می باشد را نقر کرده اند: (همراز، ۱۳۸۳، ۸۲۸ – ۸۰۹)

ستارخان

این بنده عاصی ستار برای اجرای

احکام شریعت غراء احمدی، مطابق

احکام صادره علماء اعلام از جان و

مال و اولاد و هستی خود صرف نظر کرده

تا دولت جابره تبدیل بر دولت عادله

و قوانین حضرت سیدالمرسلین رویه و

مسلک اهل اسلام شود.

ستار

آرامگاه مجاهد مسلمان

ستارخان

فرزند حاج حسن قراجه داغی

که بدلیل رهبری مقاومت سرسختانه

مردم آذربایجان در مقابل اشغالگران

و دشمنان مشروطه بعنوان

سردار ملی

معروف گردید و سرانجام پس از عمری مبارزه

و تلاش در روز ۲۵ آبان ماه سال

۱۲۹۳هـ . ش دارفانی را وداع گفت.

منابع و توضیحات :

  1. مجله یادگار، سال پنجم، شماره اول و دوم – شهریور – مهر ۱۳۲۴ . صص ۹۶ – ۹۷
  2. روزنامه ایران، اسفند ۱۳۷۵ – تهران، ص ۶، ایران فقط تهران نیست
  3. همان
  4. انقلاب مشروطه ایران به روایت اسناد وزارت امور خارجه انگلیس (کتابهای آبی) به اهتمام رحیم رضازاده ملک، نشر مازیار و معین، تهران چاپ اول ۱۳۷۷، ص۳۲۸
  5. همان – صص ۳۲۹ – ۳۲۸
  6. پیشین ص ۳۲۸
  7. همان ص ۳۲۸
  8. پیشین ص ۳۲۸
  9. سخنگویان سه گانه آذربایجان در انقلاب مشروطیت ، نصرت الله فتحی، ۲۵۳۶ . صص ۲۸۸ – ۲۸۷
  10. ستارخان سردار ملی و نهضت مشروطه، پناهی سمنانی. نشر کتاب نمونه، ۱۳۷۶ تهران. ص ۵۰۶ . در این کتاب مولف دچار خطا گردیده. چرا که مرحوم باقرخان در سال ۱۳۳۵ قمری و بعد از شهادت ستارخان به شهادت می رسد.
  11. همان
  12. سند مرحمتی آقای محمد عزیزی
  13. دو مبارز جنبش مشروطه، رحیم رئیس نیا، عبدالحسین ناهید. تهران نشر آگاه، ۲۵۳۷ ص ۱۶۲
  14. قیام آذربایجان و ستارخان، اسمعیل امیرخیزی – نشر کتاب فروشی تهران – تبریز ۱۳۳۹
  15. دفتر تاریخ، جلد اول. مجموعه اسناد و منابع تاریخی به کوشش ایرج افشار – جلد اول ۱۳۸۰، در این مجموعه مقاله ها، یادداشت های مرحوم علیم السلطنه با عنوان برگهای مشروطه درج گردیده که مطلب فو ق از صص ۳۶۵ – ۳۶۶ نقل گردید.
  16. مجله ی آینده – سال نوزدهم – فروردین – خرداد ۱۳۷۲ – مقبره ستارخان، سید حسن تقی زاده، صص ۱۳۷ – ۱۳۸
  17. در مورد نامه های ستارخان بنگرید به مقاله ی راقم این سطور تخت عنوان « نامه های ستارخان و دورنمایی از شهادت جانسوز و دلخراش وی » مندرج در مجموعه مقالات و سخنرانیهای همایش بزرگداشت مشروطه، مرداد ماه ۱۳۸۳ – تبریز، نشر ستوده / گردآورنده : ستاد بزرگداشت انقلاب مشروطه، صص ۸۰۹ – ۸۲۸
  18. زیارت و عکس برداری از مزار ستارخان در شهر ری / تهران / ۱۴ / ۵/ ۸۷
برچسب ها :
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه