به زبانت اجازه نده که قبل از اندیشه ات به کار افتد.
خانه » فرهنگ » آثار پژوهشی » روّادیان حاکمان آذربایجان / مجید رضازاد عموزین الدینی
503 بازدید

روّادیان حاکمان آذربایجان / مجید رضازاد عموزین الدینی

روّادیان حاکمان آذربایجان

مجید رضازاد عموزین الدینی

 

 

 

 

 

مجید رضازاد عموزین الدینی
(دانشجوی دکتری تاریخ دانشگاه تبریز)

 

ـ اصل و نسب روّادیان:

          روّادیان از اعراب قحطانى (اصیل)، بودند که بنا به دلایلى از یمن به طرف عراق مهاجرت کرده بودند. این خاندان بعدها در دوره خلافت منصور (۱۳۶ـ۱۵۸هـ.ق)، همراه با یزید بن حاتم مهلبى والى آذربایجان به این مناطق مهاجرت کرده و در مناطقى بین تبریز تا «بذ» در «قره داغ» فرود آمدند. در تاریخ یعقوبى، راجع به این مهاجرت آمده است: «ابوجعفر [منصورخلیفه عباسى] یزید بن حاتم مهلبى را والى آذربایجان قرار داد، یزید یمنى‏ ها را از بصره به آذربایجان منتقل ساخت و نخستین کسى بود که آنان را منتقل کرد و رواد بن مثنى ازدى را در تبریز تا بذ فرود آورد..»(۱).

همچنان که ذکر شد روادیان در زمان منصور [۱۳۶ـ۱۵۸هـ.ق]خلیفه عباسى به تبریز مهاجرت کرده ‏اند، و مادلونگ  (w.madelung)در این زمینه مى‏ نویسد: «حدود سال ۱۴۱ ق که یزیدبن حاتم مهلبى به فرمان منصور، خلیفه عباسى ولایت آذربایجان یافت، گروههاى قبیله اى عرب یمانى را از بصره به آذربایجان آورد و در مناطق گوناگون ولایت اسکان داد. روادبن مثنى الازدى، نیاى دودمان روادى میان بذ و تبریز سکونت یافت و بعدها قدرتى براى خود بهم زد در شهرهاى دیگر نیز روساى عرب قلاع و استحکاماتى جهت خود ساختند و بر ساکنان بومى محل استیلاء یافتند»(۲). «پس از فتح آذربایجان در ۲۱هجرى به دست سپاه عرب، طایفه‏ اى از قبیله ازد از یمن مهاجرت کرده در آذربایجان نشیمن گزیدند و به تدریج در آن منطقه صاحب نفوذ گردیدند. یکى از سران این قبیله مردى بنام «رواد» بود که در روزگار منصور خلیفه عباسى مى ‏زیست»(۳). لازم به تذکر است که بعضى از نویسندگان، روادیان قرن چهارم و پنجم را که با ابوالهیجاء در سال ۳۴۴ قمری مطرح شده و به پادشاهى آذربایجان رسیده‏ اند، به اشتباه کُرد قلمداد کرده ‏اند امّا، «باید دانست که [در] قرنهاى چهارم و پنجم هجرى… در آذربایگان واین نواحى دو خاندان مهم به نام «روادى» معروف بودند روادازدى… چنانکه گفته ‏ایم نژاد تازى داشتند. دیگرى خاندان محمد بن شداد که حکمرانان  اران** و شدادیان معروف بودند و چون نژاد کردى داشتند و از تیره معروف «روادى» بودند روادیان نیز خوانده مى‏ شدند. شباهت ظاهرى این دو نام که به یکسان نوشته مى ‏شود ما یه اشتباه برخى مؤلفان شده…»(۴) ، دکتر مشکور نیز در کتاب «نظرى یه تاریخ آذربایجان»، روادیان تبریز را عرب دانسته و نوشته است «در قرن چهارم و پنجم هجرى دو خاندان روادى در آذربایجان دست ‏اندرکار بودند که یکى را روادیان ازدى یا عرب و دیگرى را روادیان کردى مى‏ خواندند، روادیان ازدى [عرب] در تبریز و سپس در همه آذربایجان حکومت مى‏ کردند»(۵).
در کتاب «سلسله‏ هاى اسلامى» در این زمینه آمده است «روادیان تبریز و آذربایجان در قرن دهم با آنکه کرد محسوب مى‏ شدند، ولى در واقع به نظر مى‏ رسد که این خانواده اصلاً عرب و از قبیله یمنى ازد بودند»(۶)، مولّف «تاریخ مفصل ایران» در ذکر حوادث اوایل قرن پنجم هجرى مى ‏نویسد: «امارت آذربایجان در این ایام در دست خاندانى بود از مهاجرین عرب بنام روادیان که از اوایل خلافت عباسى به این سرزمین آمده و به تدریج به امارت رسیده بودند»(۷). در حالیکه تابانى، روادیان را کرد دانسته است، ولى منبع دقیقى در مورد نوشته ‏هاى خود بدست نداده است(۸). متأسفانه این اشتباه از طرف برخی دیگر از نویسندگان نیز تکرار شده است. مؤلف تاریخ «کرد و کردستان» نیز از تشابه اسم ابوالهیجا روادى ازدى، با ابوالهیجاء ربیب الدوله، رئیس کردهاى هذبانى، به اشتباه افتاده و پنداشته است که ابوالهیجا روادى که ابن حوقل از آن نام مى‏ برد، (۳۴۴ق)، همان ابوالهیجاء ربیب الدوله، رئیس اکراد هذبانى (۴۲۵ق) مى ‏باشد که همزمان با ابومنصور وهسودان بوده است(۹). ابن اثیر در ذکر حوادث سال ۴۲۵قمری راجع به ابوالهیجا کُرد، صاحب قلعه «برکوى» و جنگ او با رومیان مى ‏نویسد: «این قلعه، در دست ابى الهیجاء بن ربیب الدوله، خواهر زاده وهسودان بن مهلان [مملان ]و در دهنه ارمنستان واقع شده بود»(۱۰) بنابراین ابوالهیجا ربیب الدوله (۴۲۵) غیر از ابوالهیجا روادى (۳۴۴ق) بوده و این تشابه اسمى برخى از نویسندگان را به گمراهى انداخته است، در حالیکه ابى ‏الهیجا، روادى عرب، صاحب تبریز بود ولى ابوالهیجاء ربیب الدوله، از سرداران کُرد بوده که در مقابل دشمنان مسلمانان و در «دهنه ارمنستان» به مبارزه مشغول بوده است در حالیکه هیچ رابطه‏ اى باتاریخ تبریز نداشته است، جز اینکه افرادى از این خاندان در مقطعى از زمان با روادیان عرب حاکم آذربایجان علقه خویشاوندى برقرار کرده و با دخترى از خاندان روادى عرب ازدواج نموده ‏اند.

          گفتنى است که در ایندوره از تاریخ آذربایجان، دسته ‏هایى از اکراد به داخل آذربایجان نفوذ کرده و شمار آنها نیز بالا رفته بود در این زمینه ابودلف (۳۴۱ق) در سفرنامه خود مى‏ نویسد: «منطقه «نریز» اقامتگاه قبیله «طى» [میان جابروان و نریز ۴ فرسخ فاصله است] «دائره المعارف بزرگ اسلام، زریاب، ص ۲۰۲»]، و مکانى است که «ابوتمام» و «بحترى» (شعراى نامى عرب) بدآنجا روى آوردند. فرمانرواى آن على بن مرالطائى مورد مدح و ستایش بود و شعرا نزد او مى‏ رفتند و با تحف و هدایا باز مى‏ گشتند، تا آنکه یک تیره از کردها بنام «هذبانى» بدانجا تسلط یافتند و ساختمانها و دهات آنرا ویران ساختند و آثار تاریخى آن را از بین بردند…»(۱۱). بنا بگفته ابن اثیر، کردهاى هذبانیه قلعه اربل و توابع آن را داشتند» «ابن اثیر، ۱۳۵۱ ج ۱۶، ص ۲۵۳»، ولى آنها هر وقت فرصت مى ‏یافتند به داخل آذربایجان نفوذ مى‏ کردند. این نفوذ با مهاجرت سلجوقیان به آذربایجان و سرکوبى اکراد توسط آنان، خاتمه یافت(۱۲).

         لازم به ذکر است که عده ‏اى نیز به اشتباه روادیان را دیلمى دانسته‏ اند، از آن جمله مؤلف «تاریخ و جغرافى دارالسلطنه تبریز»، در اینمورد مى‏ نویسد: من مى‏ گویم، این وهسودان از سرداران نامدار دیلم است و نامش بسیار جاى آمده، به روزگار حاکم بامرالله عباسى به آذربایجان حکمران بود»(۱۳). مؤلف کتاب «شهریاران گمنام» در اعتراض به نوشته‏ هاى مستشرقین راجع به دیلمى دانستن، روادیان مى‏ نویسد: «نگارنده  نیز [کسروى] تا دیر هنگامى فریب این نوشته ‏هاى شرقشناسان را خورده، وهسودان مملان را دیلمى مى ‏پنداشتم. ولى چون خویشتن به کاوش و جستجو پرداختم دلیل هاى بسیار پیدا کردم که این پندار دور از حقیقت مى‏ باشد و آندو امیر از خاندان جداگانه ‏اى بوده‏ اند که «روادى» نامیده مى ‏شد و نژاد تازى داشته ‏اند. زیرا دیدم قطران، وهسودان را با نژاد تازى مى ‏ستاید و ابن اثیر او را «رواد ازدى»، مى ‏خواند.»(۱۴) عوفى نیز در لباب‏ الالباب، قطران را به پادشاهان عرب روادى ازدى، نسبت مى ‏دهد: «الحیکم شرف الزمان قطران الازدى التبریزى..»(۱۵) سعید نفیسى در تعلیقات خود بر لباب الالباب مى‏نویسد: «قطران العضدى..این کلمه در اصل «ازدى» بوده منسوب به «ازد» از طوایف معروف عرب و ازدى را کاتبان «عضدى» نوشته ‏اند»(۱۶). و بالاخره اینکه «روادیان سلسله ‏اى از امراى محلى آذربایجان هستند که به سبب وجود بعضى از شاعران در دستگاه آنان در تاریخ ادبیات ایران شهرت دارند این خاندان که اصلاً از مهاجران عرب بوده‏ اند، نسبت خود را به روّاد بن مثنى الازدى مى‏ رساندند که در عهد خلافت ابوجعفر منصور [۱۳۶ـ۱۵۸ه ق ]عباسى از جانب والى آذربایجان حکومت تبریز و نواحى آنرا یافته بود و فرزندانش از اواسط قرن سوم قدرتى حاصل کردند و یکى از افراد آن خاندان بنام ابوالهیجاء تمام آذربایجان را از وجود دشمنان خود صافى کرد و پسرش «مملان» با ارمینان و گرجیان جنگهایى کرد و فتوحاتى حاصل نمود»(۱۷).

         گفتنى است که در سرتاسر دیوان قطران که اکثرا در مدح روادیان سروده شده است، به نسب «دیلمى» و یا «کرد» بودن آنها اشاره‏ اى نشده است، امّا به عرب بودن آنها تاکید شده است.
مثلاً قطران شاعر آذربایجان، در مدح ابومنصور وهسودان، که معروفترین پادشاه روادیان است (۴۱۱ـ۴۴۶ه.ق)، به نسب عرب او اشاره صریحى کرده است:

«مکان نصرت میراجلّ ابومنصور

که کرد خلق جهان را رها زرنج و تعب

زمهر و کین‏اش غمگین عدو و شاد ولى

زدست و تیغش بیدار جود و خفته چلب

زبهر آنکه نسب زى عجم کند سوى اُمّ

زبهر آنکه گهر زى عرب کشد سوى اَب

ستوده ‏اند به فرزانگى ملوک عجم

گزیده ‏اند بمردانگى ملوک عرب»(۱۸)

          این خاندان عرب بعد از رسیدن دوباره به حکمرانى آذربایجان، تبریز را بعنوان مرکز سلطنت خود انتخاب کردند و از زمان اینان تبریز، تبدیل به یکى از شهرهاى مهم ایران گردید.
«چنین پیداست که پس از افتادن رشته فرمانروایى آذربایگان به دست روادیان، تبریز به جاى اردبیل، تختگاه آن سرزمین گردید و مردم انبوهى در آنجا نشیمن گرفتند شهر به زودى رو به آبادانى و بزرگى نهاده، پایتخت و بزرگترین شهر آذربایگان گردیده بود»(۱۹).

 

ـ روادیان و سالهاانتظار براى بازپس‏گیرى دوباره قدرت:

          «ازد یکى از قبایل معروف یمنى بود که گروهى از ایشان به آذربایجان آمده نشیمن گرفتند روّاد در زمان خلافت منصور عباسى (۱۳۶ـ۱۵۸)، به دعوت یزیدبن حاتم والى آذربایجان به آن سرزمین آمد و بر شهر بذ که در ارسباران کنونى بود و در کنار ارس، و شمال شرقى اهر قرار داشت حکومت مى ‏کرد. این شهر بعدها بدست بابک خرم‏دین افتاد. رواد سه پسر داشت:
وجناء، محمد، یحیى، پس از او پسرش وجناء که معاصر هارون‏ الرشید (۱۷۰ـ۱۹۲) بود، تبریز را تختگاه خود ساخت و به همدستى صدقه بن على فرمانرواى ارومى سر به شورش برداشت و قصد گرفتن مراغه را کرد ولى پایان کار او معلوم نیست. پس از او محمد بن رواد در تبریز به حکومت نشست، ابن ندیم مى ‏نویسد که: بابک خرمى مدت دو سال از چاکران محمد بن رواد بود از تبریز در هجده سالگى به نزد مادرش باز گشت. پس از او یحیى بن ‏رواد به حکومت رسیده او را در سال ۲۳۵ هجرى در خلافت متوکل عباسى گرفته به بغداد براند[ند].»(۲۰)

         بعد از گرفتارى یحیى بن رواد و فرستاده شدن او به مرکز خلافت عباسى، دیگر از خاندان روادى، در منابع تاریخى سخنى بمیان نمى ‏آید و حکمرانى این مناطق به دست ساجیان، سالاریان و دیگر مدعیان مى ‏افتد. تا اینکه مؤلف «صوره الارض»، در حوادث سال ۳۴۴ه از ابوالهیجا روادى نام برده و او را صاحب اهر و ورزقان معرفى مى ‏کند(۲۱). و از اینجاست که این سلسله بار دیگر در صحنه آذربایجان ظاهر شده و به حکومت دیرینه خود در این منطقه دست مى ‏یابند.

          با قدرت ‏گیرى دوباره این خاندان، تبریز به عنوان مرکز فرمانروائى این خاندان انتخاب شده و رو به آبادانى و پیشرفت می گذارد، فاصله بین دستگیرى یحیى بن روادى ( ۲۳۵ق) را با ظاهر شدن ابوالهیجاء روادى در صحنه حوادث منطقه و کوشش‏ هاى او براى رسیدن به فرمانروائى که از سال ۳۴۴ ق، شروع مى ‏شود و با فتح سایر نقاط آذربایجان ادامه مى‏ یابد، را باید پایان انتظار این خاندان براى باز پس‏ گیرى دوباره قدرت در آذربایجان دانست.

          در کتاب «شهریاران گمنام» راجع به ابوالهیجاء روادى آمده است: «بارى ابوالهیجا را ابن حوقل پسر رواد مى‏ خواند.. و آسوغیک داروینچى نیز او را پسر رواد و پسرش مملان را نواده رواد مى‏ خواند. ولى ابن مسکویه در سال ۳۵۰ از «حسین پسر محمد پسر روّاد» نام برده مى ‏گوید. وهسودان کنکرى بدو نوشت که به یارى فرزند وى اسماعیل به جنگ ابراهیم پسر سالار برخیزد به گمان ما این حسین جز همان ابوالهیجاء نیست»(۲۲)، بنابراین ابوالهیجا روادى کسى است که قدرت از دست رفته را باز به خاندان روادى برگردانده است. در مورد فرستاده شدن، حسین بن محمد بن رواد، که کسروى با تشخیص درست او را از بازمانده‏ هاى روادیان عرب دانسته، به جنگ با ابراهیم بن مرزبان سالارى، در «تجارب الامم» آمده است: «وهسودان [برادر مرزبان سالارى] چون شنید که ابراهیم آماده جنگ با اسماعیل شده و گروهى از دیلمیان را گردآورده است، جستان و برادرش ناصر و مادرشان را بکشت، باقى خویشاوندان را که مى ‏ترسید دستگیر کرد. او به جستان بن شرمزن و حسین بن محمد بن رواد، دستور نوشت تا جلو ابراهیم را بگیرند و مددى نیز براى ایشان فرستاد.»(۲۳) ، گفتى است که ابن مسکویه این درگیرى را در حوادث سال ۳۴۹ ق آورده است، در حالیکه کسروى آنرا در سال ۳۵۰ قمری نوشته است. با توجه به مطالب فوق، به نظر مى ‏رسد که ابوالهیجاء روادى در این دوران، از جمله سرداران مطرح در آذربایجان محسوب مى‏ شده است و بنابراین هیچ بعید نیست که از جمله مدعیان حکمرانى تبریز، در دوره‏ هاى تزلزل سالاریان، یکى نیز همین شخص بوده است، هر چند که با قدرت یافتن دوباره مرزبان و فرزندانش، شاید در مقطعى باز حکومت تبریز میان ابوالهیجاء روادى و سالاریان، دست به دست مى‏ شده است. و مادلونگ، (W.Madelung). در مورد قدرت یافتن ابوالهیجاء و تسلط او به شهر تبریز مى ‏نویسد: «گویند در طى اسارت مرزبان سالارى (۳۴۱ـ۳۳۷ ه ق) ، محمد بن حسین روادى برخى از نواحى آذربایجان،  احتمالاً اهر و ورزقان در شمال تبریز را فتح کرد، زیرا ابوالهیجاء حسین در سال ۳۴۴ هق براى این دو ناحیه به مرزبان خراج مى‏ پرداخت. یک سال بعد ابوالهیجاء تبریز را تصرف کرد و پس از حصار کشیدن برگرد شهر در ۳۵۰ قمری آن را تختگاه خود کرد. حتى هنگامى که روادیان بر سراسر آذربایجان دست یافتند، تبریز همچنان پایتخت آنها باقى ماند.»(۲۴). به نظر مى‏ رسد با فرار مرزبان از زندان رکن ‏الدوله و آمدن او به آذربایجان حکمرانى این شهر میان ایندو مدعى، باز دست به دست شده است. گفتنى است که به اعتقاد برخى از مورخین، ابوالهیجاء پایان دهنده حکومت سالاریان در آذربایجان بوده است، زیرا او با اسارت ابراهیم بن مرزبان و فتح آذربایجان به حکومت تبریز و مناطق آن دست یافته است: «بدیهى است که وى از زوال قدرت ابراهیم
بهره‏ بردارى کرده و احتمالاً هم او بوده است که مدتى امیر سالارى [ابراهیم] را در بند کشیده بود.»(۲۵).

         از کارهاى دیگر ابوالهیجاء مى ‏توان به جنگ او با پادشاهان ارمنستان اشاره کرد.  ابوالهیجاء در سال ۳۷۸   (ه ق ) درگذشت و بعد از او پسرش مملان به جاى پدر بر تخت نشست. مؤلف «فرهنگ جهانگیرى»، «مملان» را «با اول مکسور» آورده است و درباره آن نوشته است. «نام پادشاهى بود در ملک آذربیجان و نام پسرش وهسودان بود.»(۲۶) کسروى «مملان» را محرف «محمّد» دانسته است. او مى‏ نویسد: در آذربایجان اکنون نیز محمد را «ممى» «بروزن، همى» و گاهى نیز «ممل» (بر وزن عمل) مى‏ خوانند. به نظر او مملان همان «ممل» است که الف و نون به آخر آن افزوده شده است(۲۷).

         «[بعد از ابوالهیجاء]، پسرش مملان جاى پدر را گرفت و شهرت او بیشتر به سبب غزوه‏ هایى (۳۸۸ـ۳۸۰ ق) بود که با امراء نصرانى و ارمنى در نواحى مجاور داشت و دنباله آن حتى به جنگ با سپاهیان بیزانس هم کشید و مورخان ارمنى اطلاعات جالبى در باب این لشکرکشى ‏هاى وى به دست داده ‏اند»(۲۸).

         گفتنى است که تبریز بعنوان پایتخت روادیان، در این دوره از تاریخ آذربایجان نقش فعالى را ایفاء مى‏ کرد و همه جنگهاى روادیان با  همسایگان که جهاد نیز تلقى مى‏ گردید، از شهر تبریز فرماندهى و راهبرى مى‏ شد.

         و. مادلونگ (W.Madelung) در مورد مرگ مملان و جانشین او مى‏ نویسد: «بنابر روایت تنها منبع مکتوب موجود مملان در سال ۳۹۳ ق درگذشت و پسرش ابونصر حسین بر جایش نشست. اما نام مملان دست کم تا سال ۴۰۵ق بر روى سکه‏ ها آمده است.

          بنابراین یا در تاریخ مرگ مملان سهوى رفته است و یا ابونصر که از پادشاهى وى چیزى دانسته نیست، همچنان به نام پدرش سکه مى ‏زده است. بنابر روایت همان منبع ابونصر در سال ۴۱۶(ه ق) در گذشت و ابومنصور وهسودان، پسر دیگر مملان به پادشاهى رسید.»(۲۹) گفتنى است که کسروى از «ابونصر حسین»، فرزند مملان سخنى بمیان نیاورده(۳۰) است، و به تبع او زرین‏ کوب(۳۱) و دکتر جواد مشکور در کتاب «نظرى به تاریخ آذربایجان»(۳۲) و برخى مؤلفین دیگر جانشین بلافصل «مملان» را ابومنصور وهسودان نوشته ‏اند. اما به نظر مى ‏رسد، گفته مادلونگ به واقعیت نزدیکتر است و مورخین ایرانى از وجود «ابونصر حسین» غافل مانده‏ اند.

          مؤلف شهریاران گمنام، در مورد به تخت نشستن، ابومنصور وهسودان بجاى پدرش «مملان» مى‏ نویسد: «گویا پس از پدر خود مملان پادشاهى یافته است. ولى سال مرگ مملان دانسته نیست. در کتابها نخستین بار که نام وهسودان برده مى‏ شود در سال  ۴۲۰ ه ق است که ابن اثیر او را پادشاه آذربایگان مى ‏خواند ولى… گویا وهسودان در سال ۴۱۰ پادشاهى داشته و از اینجا معلوم است مرگ مملان پیش از آن تاریخ بوده است»(۳۳). با استناد به نوشته و. مادلونگ منطقى به نظر مى‏ رسد که بعد از مرگ مملان تا بر تخت نشستن وهسودان، فرد دیگرى از این خاندان به حکمرانى پرداخته است. مادولونگ نام این شخصى را «ابونصر حسین» آورده است که از وقایع پادشاهى او اطلاعى در دست نیست، گویا این شخص گمنام‏ ترین پادشاه روادیان بوده است که در مورد او هیچ اطلاعى در منابع تاریخى و یا در اشعار قطران نیامده است.

          بهرحال، بعد از فرمانروایى چند تن از افراد خاندان روادى، پادشاهى آذربایجان نصیب فردى از این خاندان مى‏ شود که بعنوان مهمترین و بزرگترین پادشاه این سلسله مطرح است و آن ابومنصور وهسودان روادى، ممدوح قطران، شاعر بزرگ آذربایجان مى‏ باشد.

 

ـ تبریز در دوره ابومنصور وهسودان روادى و جانشینان او:

          تبریز، یکى از مهمترین ادوار تاریخى خود را در زمان ابومنصور وهسودان گذرانده است. تاجائیکه مى ‏توان گفت در ایندوره شهر تبریز از حیث جمعیت و وسعت، یکى ا زمهمترین و بزرگترین شهرهاى جهان اسلام محسوب مى‏ شد. در این دوران است که مؤلف «احسن التقاسیم فى معرفه الاقالیم»، (۳۷۵ـ ۴۳۰ق )، تبریز را مایه فخر مسلمانان جهان دانسته، و در مورد آن نوشته است: «تبریز: چه مى‏ دانى تبریز چیست! زرناب، کیمیاى کمیاب [شهر گرانمایه] و پناهگاه که بر مدینه‏ السلام برترى داده میشود و مایه سرافرازى مسلمانان است. نهرهایش روان، پیرامنش درختستان است. از ارزانى نرخها و بسیارى میوه که مپرس، جامعش در میان شهر و نیکى‏ هایش بى شمار است.»(۳۴).

« و . مادلونگ » به تخت نشستن ابومنصور وهسودان را در سال ۴۱۶ قمری دانسته(۳۵) ولى کسروى سال ۴۱۰ را به عنوان آغاز سلطنت ابومنصور وهسودان، ذکر کرده است(۳۶). گفتنى است که ابومنصور وهسودان یکى از بزرگترین ممدوحان قطران تبریزى بوده و این شاعر او را با لقب «امیر اجل» در شعرهایش مدح گفته است.

         و «ناصر خسرو» نیز در دوره سلطنت این پادشاه به تبریز سفر کرده و در مورد لقب وى نوشته است: «پادشاه ولایت آذربایجان را در خطبه چنین ذکر مى‏ کردند الامیر الاجل سیف ‏الدوله و شرف المله ابومنصور وهسودان بن محمد مولى امیرالمومنین»(۳۷). از مهمترین حوادث دوره فرمانروایى این پادشاه، مى‏ توان به مهاجرت غزها به آذربایجان و به جنگهاى آنان در این مناطق اشاره نمود.ایندسته از ترکان ابتدا با جلب رضایت محمود غزنوى به ایران وارد شده، ودر مناطق خراسان ساکن شدند. اما اطرافیان سلطان، او را از عواقب سکونت این دسته از ترکان در قلمرو حکمرانى او، ترسانده و او را براى سرکوبى غزها تشویق نمودند. سلطان نیز با به اسارت گرفتن ارسلان بن سلجوق سردسته آنها و فرستادن او به زندانى د ر هند، به قلع و قمع غزها پرداخت امّا دسته‏ اى از این غزها از خراسان خارج شده و به طرف اصفهان حرکت نمودند. سلطان محمود در نامه‏ اى به علاءالدوله حاکم اصفهان به او پیغام مى‏ دهد که آنها را برگرداند و یا بکشد، پس، علاءالدوله دست به حیله‏ اى زده و آنها را به صرف غذا دعوت مى‏ کند. تا از فرصت استفاده کرده و آنها از بین ببرد. امّا غزها از حیله او مطلع شده و در جنگى که اتفاق مى ‏افتد عده‏ اى از آنها کشته شده و بقیه به طرف آذربایجان روى مى ‏آورند، تعداد این دسته از ترکان را در حدود ۲ هزار خرگاه، نوشته‏ اند. آنها وقتى به آذربایجان مى‏ رسند که فرمانروائى این خطه با ابومنصور وهسودان بوده است. این پادشاه با پى بردن به رشادت این غزها و نیازى که به قدرت سپاهیگرى آنان داشت، این فرصت را مغتنم شمرده و آنها را مورد لطف و محبت خود قرار مى‏ دهد(۳۸). کسروى زمان ورود این غزها به آذربایجان را پیش از ۴۱۰ هجرى دانسته و مى‏ نویسد: «معلوم است که وهسودان را دشمنان بسیار بود و گذشته از رومیان و گرجیان که غرب و شمال آذربایجان را فرا گرفته و همواره با مسلمانان در جنگ بودند برخى فرمانروایان مسلمان نیز از شدادیان و دیگران گاهى به دشمنى او بر مى‏ خاستند و چون این ترکان به دلیرى و جنگجویى شهره بودند و در فن رزم بویژه در تیراندازى مهارت فراوان داشتند، وهسودان مى ‏خواست به پشتیبانى ایشان به دشمنان خود چیرگى یابد»(۳۹). «موج دوم ترکان که بسیار قویتر از موج نخستین بود در سال ۴۲۹ ق به ریاست بوقا، گوکتاش، منصور و دانا به آذربایجان رسید. اگر چندى وهسودان با گرفتن دختر یکى از سران غزها علقه خویشاوندى با آنها برقرار کرد، اما دیرى نگشت که ترکمنان دست به غارت مملکت گشودند»(۴۰) لازم به تذکر است که ابومنصور وهسودان، بعلت قدرت غزها و اینکه مى‏ دانست یاراى مقابله با آنها را ندارد، با آنها به ملاطفت رفتار کرده و پیوند خویشاوندى بسته بود(۴۱).

         اما بعدها به علت ترس از نفوذ آنها و بعضى عوامل دیگر، حیله‏ اى بکار بسته و آنها را قتل عام مى‏ کند: «در سال چهار صد و سى و دو  وهسودان بن مهلان [مملان]، جمع بسیارى از غزها را در شهر تبریز بکشت سبب آن رویداد چنین بود که گروه بسیارى از آنها را به ضیافتى که بر پا داشته بود، بصرف غذا بخواند همینکه بدعوتش خوردند و آشامیدند، سى تن از مردان آنها را دستگیر کرد که از سرکردگان غزها بودند، بقیه ‏شان ضعیف شدند و بسیارى از آنها را کشت، غزهائى که در ارومیه بودند، گرد هم جمع آمدند و رو به بلاد هکاریه از اعمال موصل نهادند.»(۴۲) گفتنى است که تضعیف نمودن و کشتار دسته‏ اى از این ترکان مسلمان، با توجه به وجود دشمنانى مانند رومیان، ارمنیان و گرجیان، که در اطراف این سرزمین مترصد حمله به آذربایجان بوده ‏اند، به دور از درایت بوده است. در مورد این مهاجرت‏ها و نتایج آن و. مادلونگ  (W.Madelung)مى‏ نویسد: «در ایام پادشاهى وهسودان نخستین موج مهاجرت ترکان اغز (غز)به آذربایجان رسید که رفته رفته مى ‏رفت تا ترکیب سکنه ولایت را بکلى دگرگون سازد»(۴۳).
گفتنى است که منظور مولفین کتاب «تاریخ ایران از زمان باستان تا امروز» (آ. گرانتوسکی و دیگران، ۱۳۵۹،ص۲۰۱) از «قبیله دیگرى از غزها»، همین دسته از ترکان هستند که قبل از آمدن طغرل بیگ سلجوقى به آذربایجان، وارد این منطقه شده بودند و پیش آهنگ ورود ترکان سلجوقى بعدى به آذربایجان و این نواحى بودند، همانگونه که گذشت این دسته از ترکان که همزمان با سلطنت ابومنصور وهسودان به این منطقه وارد شده بودند، بعنوان یاران او در جنگ با غیر مسلمانان منطقه محسوب مى‏ شدند. آمدن ایندسته از غزها و سلجوقیان بعدى، در تغییر ترکیب جمعیتى این منطقه، نقش اساسى داشته است و موجب ترکى گشتن کامل منطقه شده است.

         اما مهمترین همه این حوادث زلزله شدیدى بود که در سال ۴۳۴ق اتفاق افتاد و تبریز راویران کرد. این حادثه از جمله تلخ‏ ترین وقایعى است که در تاریخ شهر تبریز به وقوع پیوسته است. و قطران تبریزى، نیز بااشعار خود یاد این زلزله و قربانیان آنرا در خاطره‏ ها براى همیشه زنده نگه داشته است.

بود محال مرا داشتن امید محال

به عالمى که نباشدهمیشه بر یک حال

نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز

به ایمنى و به مال و به نیکوئى و جمال

فراز نشیب و نشیب گشت فراز

رمال گشت جبال و جبال گشت رمال

دریده گشت زمین و خمیده گشت بنات

دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال

یکى گروه به زیراندر آمدند زمرگ

یکى گروه پریشان شدند از احوال(۴۴)

          ناصر خسرو چهار سال بعد از این حادثه (۴۳۸ ق) به تبریز وارد شده و در مورد این زلزله نوشته است: «مرا حکایت کردند که بدین شهر زلزله افتاد شب پنج‏ شنبه هفدهم ربیع‏ الاول سنه اربع و ثلاثین و اربعمائه [۴۳۴ ق] در ایام مسترقه بود، پس از نماز خفتن، بعضى از شهر خراب شده بود و بعضى دیگر را آسیبى نرسیده بود. و گفتند چهل هزار آدمى هلاک شده بود»(۴۵). گویند،   «ابوطاهر ُشیرازى منجم حکم کرد به حسب دلائل نجومى که تبریز وقت نماز خفتن به زلزله خراب خواهد شد. امیر وهسودان بفرمود تا منادى کردند و مردم بیرون رفتند و نظاره مى‏ کردند که شهر به زلزله خراب شد در سنه اربع و ثلثین و ثلثمائه. بعد از آن امیر وهسودان بفرمود ابوطاهر را تا وقتى نیکو اختیار کرد جهت عمارت تبریز، چنانکه به زلزله خراب نگردد، ابوطاهر اختیار کرد.هم در آن سال به طالع عقرب عمارت کردند، اما از سیل عهده نکرد»(۴۶).

          گفتنى است که بعد از زلزله تبریز و خراب شدن مسجد جامع شهر، چهار نفر از طرف ابومنصور مأموریت یافتند که مسجد جامع تبریز را تجدید بنا کنند، این چهار نفر عبارت بودند از: «شیخ ابونصر النجقى از النجق (تومان نخجوان)، دوم، باله خلیل صوفیانى،سوم شیخ ابوعلى ایوبان از آران، چهارم شیخ سعید سمول از موغان، بر چهار گوشه مسجد جامع تبریز بایستادند و ابوطاهر منجم مذکور اختیار وقت کرده بود، چون ابوطاهر طاس بکوفت هر یک از آن اولیاء سنگى در ریخته گوشه از مسجد انداختند و آن روز سیصد قربان از گاو و گوسفند کردند و مسجد جامع را تمام کردند و مقصوره مسجد به دست قاضی ابوصالح شعیب ابن صالح تمام شد هم در زمان القائم بامرالله عباسی (۴۲۲-۴۶۷ ه ق) (۴۷). بعد از این زلزله مخرب (۴۳۴ هق)، امیر ابومنصور وهسودان روادى، پادشاه آذربایجان، باز بر آبادانى شهر تبریز همت گمارده و به تعمیر خرابى ‏هاى آن پرداخته است،: «از بیان ناصر خسرو معلوم مى‏ شود که ابومنصور وهسودان شهر را از نوآباد کرده است، زیرا ناصرخسرو، چهار سال پس از آن حادثه در سال ۴۳۸ ق به تبریز رسیده و آن را شهرى آبادان یافته است»(۴۸).

          زوال قدرت ابومنصور وهسودان، با آمدن طغرل سلجوقى به آذربایجان (۴۴۶ ق)، توام شده است، زیرا با رسیدن طغرل به آذربایجان ابومنصور وهسودان، سیادت سلجوقیان را پذیرفته و از طرف طغرل به فرمانروائى آذربایجان منصوب شده و بدین ترتیب استقلال این خاندان عرب، در فرمانروائى آذربایجان از دست رفته است و از آن پس بعنوان دست نشانده سلجوقیان بشمار رفته ‏اند. در «تاریخ الکامل» و در ذکر حوادث سال ۴۴۶ ق، در مورد آمدن طغرل به آذربایجان و قصد نمودن تبریز، و اطاعت کردن امیر وهسودان از او، آمده است: «در این سال طغرل بیک به آذربایجان رفت و قصد تبریز کرد در تبریز امیر ابومنصور وهسودان بن محمد روادى حکومت مى ‏کرد.وى از طغرل بیگ اطاعت نمود و بنامش خطبه خواند و مالى براى او فرستاد که او را راضى کرد و فرزند خویش را بعنوان گروگان بدو سپرد»(۴۹).

         «اردوکشى در قفقاز قطعیت وضع طغرل را تعیین نمود، زیرا در آن هنگام که آل بویه با وجود تمام کشمکش ‏هاى خانوادگى هنوز آن قدر قدرت داشت که از پیشروى سلجوقیان به سوى جنوب جلوگیرى کند، فرمانرواى تبریز یعنى ابومنصور وهسودان بن محمد روادى و امیر دیار بکر..، به اطاعت طغرل بیگ فاتح که فرستاده وى در دربار خلیفه (۴۴۳ق)، بسیار دوستانه پذیرفته شده بود، درآمده بودند»(۵۰). «طغرل در محرم سال ۴۴۶ به آذربایجان آمد و امیر ابومنصور روادى در تبریز سر تسلیم فرود آورد و پسر خود را بعنوان گروگان بخدمت طغرل گماشت و قبول کرد که بنام سلطان سلجوقى خطبه بخواند»(۵۱). در مورد علت ابقاى روادیان در حکمرانى تبریز و آذربایجان و همچنین دیگر حکومت‏هاى محلى، از سوى سلجوقیان در «تاریخ دیالمه و غزنویان» آمده است: «سلاجقه و مغول در موقع لشگرکشى به نقاط مختلف بخصوص نواحى دوردست و جلوگیرى از اغتشاشات داخلى از قواء سلسله ‏هاى کوچکى که در ایران  تشکیل شده بود استفاده مى ‏کردند و به همین مناسبت اقوام سابق الذکر را بکلى از میان نبردند و در مقابل کمک نظامى آنها تا حدى در اداره امور داخلى آزادى و استقلال به امراء سلسله ‏هاى مزبور مى‏ دادند»(۵۲). بعد از ابومنصور وهسودان، پسرش ابونصر مملان به جانشینى او انتخاب گردید، مؤلف کتاب «الکامل» در ذکر حوادث سال ۴۵۰ هجرى مى‏ نویسد:«در این سال طغرل بیگ، مملان بن وهسودان بن مملان را به حکمرانى بر آذربایجان استوار داشت»(۵۳). اما ابن اثیر هیچگونه آگاهى از مدت حکمرانى و همچنین حوادث دوران پادشاهى، ابونصر مملان پسر وهسودان، بدست نمى‏ دهد. گفتنى است که ابونصر مملان نیز از جمله مهمترین ممدوحان قطران تبریزى، به شمار مى ‏رفته است و قصیده‏ هاى قطران در مدح او از جذابیت و گیرایى خاصى برخوردار است.

         از وقایع دوران حکمرانى او مى ‏توان به نافرمانى‏ اش در مقابل سلجوقیان اشاره کرد. به نظر مى‏ رسد، ابونصر مملان بعد از رسیدن به قدرت خواسته است که در مقابل سجلوقیان نافرمانى کرده و استقلال از دست یافته را باز یابد ولى با لشکرکشى طغرل، این مسئله نیز فیصله یافته است: «ابونصر مملان، پسر وهسودان که در سال ۴۵۱ قمری جانشین پدر شد، بار دیگر به استیلاى ترکان بشورید. طغرل در سال ۴۵۲ ق تبریز را حصار کشید. اما کارى از پیش نبرد.
مملان به تن خویش آهنگ بغداد کرد…»(۵۴).

         بهرحال ابونصر مملان بطرف بغداد و به پیش خلیفه رفته و از او یارى مى‏ طلبد، اما هیچکدام از این کارها سودى نبخشیده و در سال ۴۵۴ هق، طغرل به آذربایجان آمده و بار دیگر روادیان را مجبور به اطاعت از خود مى ‏کند و خراج سنگینى را نیز از آن‏ها مى‏ گیرد(۵۵). بعدها با برکنارى، ابونصر مملان از حکمرانى آذربایجان، نفوذ سلسله روادیان نیز در آذربایجان و تبریز از بین رفته و این ولایت مستقیما به دست ترکان سلجوقى اداره مى ‏گردد. «با عزل مملان از جانب «آلب ارسلان ۴۶۵» سلاله روادیان در آذربایجان از صحنه تاریخ خارج شد [و ]سلاله رواد از این پس در حوادث آذربایجان دیگر هرگز نقش مستقل قابل ملاحظه‏ یى نیافت»(۵۶). در «کاروند کسروى» در مورد سقوط روادیان آمده است. «چون امیر وهسودان و پسرش، مملان فرمانبردارى نمودند و باج به گردن گرفتند، طغرل آنان را نینداخت لیکن اینان دیرى نپایدند و آذربایجان یکسره به دست سلجوقیان افتاد و چنانکه گفته‏ ایم اینان سپاهشان همه از ترکان بودند و چون یکى را به فرمانروایى شهرى مى‏ فرستادند، دسته‏ هایى را از آنان همراه مى‏ فرستادند، با آذربایجان نیز همان را کردند.»(۵۷).

         لازم به ذکر است که قبر ابومنصور وهسودان و پسرش ابونصر مملان، در قسمت مرکزى شهر تبریز و در مجموعه بازار قدیمى این شهر، در چهار منار واقع شده است.

نمایی از مقبره امیر وهسودان و امیر مملان روادی در محله چهار منار تبریز

 

منابع: 

  1. یعقوبى، احمدبن ابى‏ یعقوب اصفهانى، ۲۵۳۶، تاریخ یعقوبى، ج ۲، ترجمه محمدابراهیم آیتى ، چ ۲، ترجمه و نشر کتاب، تهران، صص۳۶۱-۳۶۲٫
  2. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴، گردآورنده ر.ن.فراى، ترجمه حسن انوشه، امیرکبیر، تهران، ص۱۹۷٫
  3. مشکور، محمدجواد ، ۱۳۵۲، تاریخ تبریز تا پایان قرن نهم هجرى، سلسله انتشارات انجمن آثار ملى،تهران،ص۳۹۳-۳۹۴٫
  4. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، چاپ ۶، جامى، تهران، ص۱۳۲٫
  5. مشکور، محمدجواد ،۱۳۷۵، نظری به تاریخ آذربایجان، انجمن اثار و مفاخر فرهنگی، تهران، ص۱۳۷٫
  6. باسورث، کلیفورد ادموند، ۱۳۴۹، سلسله ‏هاى اسلامى، ترجمه فریدون بدره ‏اى، انتشارات فرهنگ ایران، تهران، ص۱۴۳٫
  7. اقبال آشتیانى، عباس، پیرنیا، حسن، ۱۳۷۵، تاریخ مفصل ایران، به کوشش محمد دبیر سیاقى، چ ۷، انتشارات کتابخانه خیام، تهران، ص۳۱۷٫
  8. تابانى، حبیب‏ الله، ۱۳۷۹، تبریز از نگاهى دیگر، چ ۱، تبریز، ص۷۹٫
  9. صفى ‏زاده، فاروق، ۱۳۷۸، تاریخ کرد و کردستان، نشر آتیه، تهران، ص۴۰۵٫
  10. ابن ‏اثیر، عزالدین على، بى ‏تا، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۱۶، ترجمه على هاشمى حائرى، شرکت سهامى چاپ و انتشارات کتب ایران، تهران، صص۱۴۷-۱۴۸٫
  11. ابودلف، ۱۳۵۴، سفرنامه ابودلف در ایران، با تعلیقات مینورسکى، ترجمه سیدابوالفضل طباطبایى، کتابفروشى زوار، تهران، ص۵۴٫
  12. ابن‏ اثیر، عزالدین على، بى ‏تا، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۱۶،همان، ص۹۶٫
  13. نادر میرزا، ۱۳۷۳، تاریخ و جغرافى دارالسلطنه تبریز، تصحیح غلامرضا طباطبایى مجد، چ ۱، انتشارات ستوده، تبریز، ص۲۸۵٫
  14. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، همان، ص۱۱۶٫
  15. عوفى، محمد، ۱۳۳۵، لباب‏ الالباب، تصحیح سعید نفیسى، کتابفروشى ابن‏ سینا، تهران، ص۴۰۱٫
  16. عوفى، محمد، ۱۳۳۵، لباب ‏الالباب، تصحیح سعید نفیسى،همان، ص۷۰۵٫
  17. صفا، ذبیح ‏الله، ۱۳۶۶، تاریخ ادبیات در ایران (از میانه قرن پنجم تا آغاز قرن هفتم هـ)، ج ۲، انتشارات فردوس، چ ۷، تهران، ص۴۴٫
  18. قطران تبریزى، ۱۳۶۲، (دیوان قطران تبریزى)، از روى نسخه محمد نخجوانى، انتشارات ققنوس، تهران، صص۳۱-۳۲٫
  19. ذکاء، یحیى، ۱۳۶۸، زمین‏ لرزه‏ هاى تبریز، چ ۱، کتاب‏سرا، تهران، ص۲۳٫
  20. مشکور، محمدجواد ، ۱۳۷۵، نظری به تاریخ آذربایجان، همان، ص۱۳۸٫
  21. ابن حوقل، ۱۳۴۵، صوره‏ الارض، ترجمه جعفر شعار ، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ص۸۵٫
  22. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، همان، ص۱۴۲-۱۴۳٫
  23. ابن مسکویه، ۱۳۷۶، تجارب الامم، ج ۶، ترجمه علینقى منزوى، انتشارات توس، تهران، ص۲۲۷٫
  24. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان، ص۲۰۵٫
  25. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان، ص۲۰۵٫
  26. انجو شیرازى، میرجمال ‏الدین حسین بن فخرالدین، ۱۳۵۱، فرهنگ جهانگیرى، ج ۲، رحیم عفیفى، انتشارات دانشگاه مشهد، مشهد، ص۱۷۳۱٫
  27. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، همان،ص۱۴۷٫
  28. زرین ‏کوب، عبدالحسین ، ۱۳۶۷، تاریخ مردم ایران (کشمکش با قدرتها)، امیرکبیر، تهران، ص۳۱۷٫
  29. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان، ص۲۰۶٫
  30. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، همان،ص۱۵۳٫
  31. زرین‏ کوب، عبدالحسین ، ۱۳۶۷، تاریخ مردم ایران (کشمکش با قدرتها)،همان،ص۳۱۷٫
  32. مشکور، محمدجواد ، ۱۳۷۵، نظری به تاریخ آذربایجان، همان، ص۱۴۰٫
  33. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، همان،ص۱۵۳-۱۵۴٫
  34. مقدسى، ابوعبدالله بن محمد، ۱۳۶۱، احسن التقاسیم فى معرفه ‏الاقالیم، ترجمه علینقى منزوى ، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، تهران، ص۵۶۱٫
  35. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان،ص۲۰۶٫
  36. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، همان،ص۱۵۴٫
  37. ناصرخسرو (قبادیانى مروزى)، ۱۳۵۴، سفرنامه ناصرخسرو، با حواشى محمد دبیر سیاقى (دکتر)، انجمن آثار ملى، تهران، ص۸-۹٫
  38. ابن‏ اثیر، عزالدین على، بى ‏تا، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۱۶،همان، ص۹۱-۹۲٫
  39. کسروى، سیداحمد، ۱۳۷۷، شهریاران گمنام، همان،ص۱۵۹٫
  40. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان،ص۲۰۷٫
  41. ابن‏ اثیر، عزالدین على، بى‏ تا، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۱۶،همان، ص۱۶۵٫
  42. ابن ‏اثیر، عزالدین على، بى‏ تا، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۱۶،همان، ص۹۹٫
  43. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان،ص۲۰۶٫
  44. قطران تبریزى، ۱۳۶۲، (دیوان قطران تبریزى)، از روى نسخه محمد نخجوانى، همان، ص۲۰۸-۲۰۹٫
  45. ناصرخسرو (قبادیانى مروزى)، ۱۳۵۴، سفرنامه ناصرخسرو، همان، ص۸-۹٫
  46. تاریخ بناکتى، ۱۳۴۸، به کوشش جعفر شعار ، سلسله انتشارات انجمن آثار ملى، تهران، ص۱۵۲-۱۵۳٫
  47. کربلائى تبریزى، حافظ حسین، ۱۳۴۴، روضات ‏الجنان و جنات ‏الجنان، ج ۱، به تصحیح میرزاجعفرآقا سلطان القرائى، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، ص۱۷٫
  48. مشکور، محمدجواد ، ۱۳۵۲، تاریخ تبریز تا پایان قرن نهم هجرى، همان، ص۴۴٫
  49. ابن ‏اثیر، عزالدین على، بى ‏تا، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۱۶،همان، ص۳۰۱٫
  50. اشپولر، برتولد، ۱۳۶۹، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامى، ج ۱، ترجمه جواد فلاطورى، چ ۳، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، ص۲۳۳٫
  51. اقبال آشتیانى، عباس، پیرنیا، حسن، ۱۳۷۵، تاریخ مفصل ایران، همان، ص۳۱۷٫
  52. پرویز، عباس، ۱۳۳۶، تاریخ دیالمه و غزنویان، موسسه مطبوعاتى على‏اکبر علمى، تهران،ص۱۴۱٫
  53. ابن ‏اثیر، عزالدین على، بى ‏تا، کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، ج ۱۶،همان، ص۳۵۵٫
  54. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان،ص۲۰۷٫
  55. کیمبریج (پژوهش دانشگاه کیمبریج)، ۱۳۷۲، تاریخ ایران از فروپاشى دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان، ج ۴،همان،ص۲۰۷-۲۰۸٫
  56. زرین ‏کوب، عبدالحسین ، ۱۳۶۷، تاریخ مردم ایران (کشمکش با قدرتها)،همان،ص۳۱۹٫
  57. کسروى، سیداحمد، ۱۳۵۲، کاروند کسروى، به کوشش یحیى ذکاء، چ ۱، شرکت سهامى کتابهاى جیبى و انتشارات فرانکلین، تهران، ۳۲۹٫

 

**صاحب «برهان قاطع» در قرن یازدهم ه ق در مورد آران = اران، مى‏نویسد: «اران: نام ولایتى است از آذربایجان که گنجه و بردع از اعمال آن است». «خلف تبریزى، ۱۳۶۱، ج ۱، ص ۹۶».

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه