ارزش انسان به افکار و باورهای اوست
خانه » فرهنگ » آثار پژوهشی » پر می زند مرغ دلم با یاد آذربایجان / علی اصغر شعردوست
553 بازدید

پر می زند مرغ دلم با یاد آذربایجان / علی اصغر شعردوست

پر می زند مرغ دلم با یاد آذربایجان

نوشته ای برآمده از دل و برخاسته از قلمی شیوا و تصویرگر

علی اصغر شعردوست

 

ایران، سرزمین رنگها و فامها، سرزمین سبز در هزاران فام، سرزمین آبی در هزاران گونه، سرزمین آبهایی با درخشش سیمین؛ ایران، سرزمین شعر و شهد و شهید. سرزمین مردمانی همه همسایه دلهای هم. سرزمین نگاههایی همه آذین شده از تلألو ستارگان.

ایران، سرزمینی ایستاده بر فرازین چکاد حماسه های تاریخ، سرزمین سرودهای مینوی، سرزمینی که شعله ورترین روزهای تاریخ را درنوردیده است.

سفر می کنیم به خطه ای که در آن، صخره های سخت با سبزی گیاهان درآمیخته است. سفر به دیاری در مسیر جاده ابریشم، پیچیده در ابریشم رؤیاهای کاروانیان؛ کاروانیانی پیوسته به آوای خوش چاووش در آغاز سفری فرخنده.

اگرچه در آستانه راهیم، بی تابی رسیدن داریم. چاووشمان در طلیعه کاروان ایستاده است و با لحنی که گویی برای چنین لحظه های نگاه داشته، مژده آغاز می سراید؛ آغاز سفر، سفری به آذربایجان، دیار شقایقهای شعله ور …

چاووش، بخوان! بخوان! بگذار صدایت در جلگه ها و دشتها بپیچد. بگذار در پژواک خود از کوهها، طنینی از سترگی و شکوه بیاورد. آی چاووش! صدای تو آنقدر به لحن قلبهای ما نزدیک است که ناهمگونی کلمه و زبان بهانه هایی برای فاصله نیست که ایران سرزمین یکدستی و یک سمتی نگاههاست، سرزمین همنوایی و همدلی.

اینجا فرهنگ به نام خدا آغاز می شود و جاری در بستر همه زبانها و ایلها و قبیله ها به اقیانوس امت واحده می پیوندد. ایران اگرچه سرزمین سایه روشنها، برفهای همیشه، آفتاب همیشه، کویرهای گسترده در مدار شعله ور خورشید، سرزمین صبح های گرگ و میش، تندرها، باران های دیرپا و شرجی های مدام و بادهای صدوبیست روزه است؛ اما وسعتش سوگنددار اهتزاز آن سه رنگ مقدس، سبز، سفید و سرخ است. در چنین گستره ای به گشت و گذار می رویم. با کاروان ما همراه شوید. گوش بسپارید به درای اشترهامان، به آوای چاووشمان، نگاهتان را به سمت نگاه ما بگردانید، دستهایتان را به امن دستهای ما بسپارید. همسفر ما بشوید و بشنوید که چاووشمان اینگونه آغاز می کند:

آذربایجان / سهند داغی

سهند، بشکوه و سرفراز، آتشی آرمیده در آرامش سپید برف. سر سپرده طوفانهای همواره، پیچیده در شلال حریری ابرها. همراز کهکشانها، جوشیده در ترنم شوخ چشمه ساران.

و بهار، عطر دل انگیز پونه ها، رقص موزون بومادرانها و بابونه ها در نوازش نسیم. سهند، وقتی که بهار با سبزینه جامه اش بر دامان تو گسترده می شود، تو چه مهربانانه پذیرا می شوی آوای محزون نی چوپان را که بره های بازیگوش را به سوی گله فرا می خواند. و آواز خوش پرندگان در سکوت تو می پیچد و در سکون تو جریان دارد پرواز نرمشان و فرود آرزومندشان.

هرگاه تو را می نگرم، یک آن قلبم از تپش می ماند. حسی از سینه ام بالا می آید، بالا می آید و بر نگاهم سنگینی می کند. می خواهم تا هرچه قدر که دستهایم گشوده می شوند، تو را در آغوش بگیرم، سنگینی صخره هایت را، سکوتت را، سکوت آرام بخشت را. می خواهم با تمام حواسم به بوییدن گیاهان تو بیایم. می خواهم با اسب سپید گم شده در کوچه های تاریخ، در دامنه های تو به هر سوی بتازم.

آذربایجان / اوجان چایی

می خواهم هر سنگت در هر لغزش خود نام مرا صدا بزند، تا تو ببینی که من چگونه از راه می رسم: از ناپیداترین و گم ترین راهها، از روزن رؤیاهای تو، از خوابهایی که هر شب در بستر حریری ابرها جا می گذاری، ابرهایی که سرشار از رویاهای تو می بارند و گیاهانی که اثیری می شوند از تبلور رویاهای تو در آوندهاشان. کاش سیلی بودم و از بلندای تو فرو می ریختم و تو برای فرود من دامن می گستردی. کاش چشمه ای از سینه ات بودم! می جوشیدم و تو گوش می سپردی به واگویه های من و گیاهانت، به واگویه من و بره های تشنه، به واگویه دخترانی که کوزه هاشان را از طراوت ترد آب، آبی شفاف شده از رویاهای تو پر می کنند و به خانه می برند. به خانه هایی که همه پنجره هایشان به سمت نور، به سوی خورشید باز می شوند و تو می دانی که خورشید همواره پشت در این خانه های منتظر ایستاده است. هر صبح خورشید به پشت در این خانه ها می رسد، با تلنگر شعاع های زرینش در هر خانه را می گشاید. تمام خانه ها هر صبح با تلنگر زرین خورشید بیدار می شوند. حتی «اوجان» (رودخانه ای که از سهند سرچشمه می گیرد و از بستان آباد می گذرد و به تلخه رود (آجی چای) می ریزد) که از دوردست ترین صخره های برفگیر تو آغاز می شود، از سمت خورشید فرو می ریزد، چونان شعله ای که به ناگاه از قلب خورشید بر سینه تو بجهد. چه بسا سالها که برفها بر تو باریده اند، که بادها بر تو وزیده اند، که تندرها در گوش تو غریده اند، که سیلها از تو جوشیده اند و از پیکرت ناخن کشان فرو ریخته اند. چه بسا سالها که «اوجان» جاری شده و از سختی سنگها و صخره هایت برای خود بستری فراهم آورده است.

و تو ستاره باران می شوی در شعر شاعر؛ و تو را جهانی به تماشا می آید. به تماشای تو جهانی روزن شعر شاعر را می گشاید و تو را آن چنان که شاعر می خواهد می نگرد. از روزن شعر شاعر، تو تنها یک کوه نیستی؛ تو ذروه آرزوهای شاعری هستی که دنیایش را در دامان تو یافته است و از اوج «جام داغی» (بلندترین قله سهند) به دنیای خود می نگرد: دنیایی که در آن گلها هرگز پژمرده نمی شوند، دنیایی بر فراز دریاچه های سیمینش پریان دریایی و قوها در پروازند. که هرماهی، ستاره ای است در ژرفای دریاچه های آن دنیا. دنیایی که در آن حوران بهشت، جام طهور به دست، چشم به راهند.

به چکامه شهریار گوش فرا دهیم:

اوردا قاردا یاغار، آمما داها گوللر بیلمز

بو طبیعت، او طراوتده محال دیر، اولا بیلمز

عمر پیمانه سی اوردا دولا بیلمز

او افقلرده باخارسان نه دنیزلر، نه بوغازلار

نه پریلر کیمی قولار قونوب –اوچماقدا نه قازلار

گولده چیممکده نه قیزلار

بالیق الدوز کیمی گؤ للرده، دنیز لرده پاریلدار

یئل کوشولدار، صو شاریلدار.

آبشار مرواری سین سئل کیمی تؤکدوکده خاریلدار

قصر لر واردی قیزیلدان، قالالار واردی عقیق دن

رافائیل تابلو سوتک، صحنه لری عهد عتیق دن

دویماسان کوهنه رفیق دن.

جنتین باغلاری تک، باغلاری نین حور و قصوری

دوزولوب غرفه ده، بالقوندا جواهرکیمی حوری

الده حوری لری نین جام بلوری

تونگونون گول کیمی «صهبای طهوری»

نه ماراقلارکی، آییق گؤزلره رؤیادی دئیرسن

نه شافاقلارکی ده رین باخمادا دریادی دئیرسن

اویدوران جنت مأوادی دئیرسن!

***

اوردا شعرین، موزیکین منبعی سرچشمه دی قاینار

نه پریلر کیمی فواره دن افشان اولوب اوینار

شاعر آنجاق اونو آنلار!

***

آذربایجان / دشت مغان

باد «خزری» در کشتزاران مغان می پیچد؛ از درختزارهای مغان می گذرد. از یال اسبها می آویزد…. و با خود رنگهای فصل پنجم را می پراکند؛ اینجا رنگ پنبه زاران، در می آمیزد با پر دُرناها؛ رنگ گندمزاران در می آمیزد با ذرات نور. اینجا کشتزاران چون زر مذاب در گستره دشت لب پر می زنند.

مغان مطلع نور است. بانوی روشنی هر صبح در آبگیرهای مغان شست و شو می کند و آنگاه به غرفه های لاجوردین سپهر گام می نهد.

اینجا مغان است. آهوان مغان، سیراب آبشخورهای اساطیری، در قصه های شبانه ایلیاتیها می چمند. اینجا مغان است، با بهشتین باغهایش با میوه زارانی که در هر قدم پذیرای مذاق مردمان است.

اینجا مغان است. اینجا، دست برکت خدا، خاک و آب را می نوازد تا خاطره بهشت در جان آدمی فراموش نشود.

با کاروان می آیم، با آوای خوش زنگوله  بره ها و درای اشتران؛ با ترنم مردان ایل که از پی رمه ها روانند؛ با زمزمه آرام زنان که با کودکانشان بر هودجها خانه کرده اند. با کاروان ایل می آیم به سوی تو که می دانی در دلم حسرتهای عمیقی نهان است؛ حسرتِ از سینه تو جوشیدن، چونان چشمه ای و ترنم زمزمه ای شدن در سکوت صخره هایت و جاری شدن در عروق دشتها و جلگه ها، حسرت از سینه تو روییدن ، چونان آلاله ها؛ سرخ سرخ چون گونه کودکانی که به شادمانی در پی بره ها بر سینه تو پایکوبان می گذرند. حسرت شست و شو در طراوت چشمه سلطان ساوالان و گوش سپردن به ترنم «عاشیقها» ی ایل که از خاطره حضور تو در عبورند؛ «عاشیقها»یی که سازهاشان را بر سینه می فشارند و هر بهار، با ارمغانی تازه در صدایشان، به دیدار تو می آیند:

«ساوالان بوز باغلار

دوره سی یارپیز باغلار

ایل اؤتر، زامان کئچر

شاعیر سنه سؤز باغلار»

(معنی فارسی: سبلان یخ می زند/ پیرامونش گل می دهد/ ایل کوچ می کند، زمان می گذرد/ شاعر با تو سخنها می گوید)

حسرت گوش سپردن به نجوای نسیم که از حافظه آلاله ها و شبدرها، یادواره «عاشیقها»ی کهن را با خود در وسعت حضور تو می پراکند؛ و کجاست شاعری که دل سوخته اش را در شراره شعرش برای تو نیاورده باشد؟

آذربایجان / سبلان

آی سبلان! شکوه دشتهای سبز، برفپوش آبیهای دوردست آسمان، بگذار در دنج حضور پدرانه تو، آلاچیق همواره ام را برپای دارم. بگذار آتش اجاقم همچنان بر سینه ات شعله بکشد و بره های نو رَسِ گله ام در حرارت تر شبدرهایت غوطه زنند.

آی سبلان! بگذار هر تکه سنگ تو برای من یادآور خاطره عبور کاروانهای نیاکانم باشد، نجوای لالایی مادران بر کجاوه اشتران، طنین آشنای کوچ، عبور…. عبور مداوم.

بهار به بهار به سلام تو می آیم همراه ایل و همسوی با همه نگاههای مهربان اردبیل. می آیم به سمت سرشاری رنگارنگ گلهای وحشی، به سمت هیاهوی زنبوران عسل، به حرارت صمیمی اجاقها و تنورها، به ترنم سراسیمه مشکها که در شتاب سرانگشتان زنان ایل سون می روند –می آیند، می روند –می آیند. مشکهایی که هر صبح اهالی آلاچیق را مهمان تری و تازگی کره های می کنند که بر روی نان تازه داغ عطر تمامی شبدرهای سبلان را می پراکند. می آیم به مهمانی زمزمه شرم آگین نوعروسان به هنگام بافتن قالیچه ها، به هی های جوانان در تاخت و تاز نجیب اسبان.

آی سبلان … سبلان! پای بر صخره هایت می نهم. سینه ام از عطر گلهای وحشی تو سرشار می شود. گوشهایم از هیاهوی بی تاب زنبوران عسلت لبریز می شود چنان که گویی شهد شیرین ترین عسل جهان را از هوایی که تنفس می کنم، می چشم، سینه به سینه ات می سایم. گوش می نهم بر سینه ات، تا صدای آرام تپش قلبت را بنیوشم. قلبی که بارها برای قهرمانان چنان تپیده است که صخره ها از هم گشوده گشته اند و سنگها ترک برداشته اند. قلبی که بارها برای قهرمانان شهید، گرفته است، آنسان که همه ابرهای جهان به ناگه به سوی قله تو آمده اند تا به آوای حزین تپش آن بگریند. پای بر صخره هایت می نهم و می آیم. شکوه اساطیری دوردستت مرا به خود می خواند. می خواهم در تو تازه شوم. می خواهم دست در طراوت دریاچه ات بشویم. می خواهم از برفگیرهای هول انگیزت بگذرم و به مأوای عقابانت ره یابم، که در کبود افقت شناورند و در تنهایی باشکوه قله ات همنشین تو.

وقتی که تندرها از فراز قله ات بر سینه کوبان فرود می آیند و ابرهای سیاهپوش خشمگینانه بر تیزی صخره هایت تن می کوبند و قطره قطره  فرو می ریزند، می توان در پناه صخره های  عظیمت درنگ کرد و شکوه و اقتدارت را به نظاره ایستاد.

آی سبلان! ایل، بهار به بهار به سلام تو می آید. می آید برای نفس کشیدن عطر تو، برای دست ساییدن بر خاک تو، دویدن در پی گله های گوسفندان. و چنین است که عطر نان تازه در مشام آلاچیقهای ایل سون می پیچد و شیر تازه دوشیده گرم، تو را به صمیمیت ایلیاتی فرامی خواند.

در سفر به آذربایجان «ارومیه» را نمی توان فراموش کرد. شهری که نه فقط دستها و نگاههای مهربانانه مردمش، حتی نامش نیز شمیم دل انگیز بیدمشک می دهد. شهر باغهای بیدمشک، سیب و انگور … و آن جزیره ها که گویی از افسانه های کهن عاشقیعا بر دریاچه ارومیه پراکنده اند……..

از سنگلاخها می گذرم و در میان این صخره زار می ایستم. صخره ها از هر سو سر به آسمان می سایند. صخره ها در سایه هم آسوده، رو به روی هم، در کنار هم ایستاده اند. منتظر سکوتم. منتظر آن که صخره ها صدایم را به خودم بازگردانند. صدای گامهایم را. اما اینجا چیزهایی هست که هرگز پاسخ انتظار من نیست. در اینجا و در این صخره زار، هرگز صدایی به پژواک خود نمی رسد. در اینجا، در این صخره زار، نه سکوت در گوشم زنگ می زند، نه تنهایی به سراغم می آید. در اینجا، هر صخره با پنجره ای پاسخ نگاهم می شود. در اینجا هر صخره با پلی مرا به قلب خود می خواند. بیش از این می خواهی؟

بیش از این که در اینجا هر صخره دهانی دارد که مرا با نامم فرا می خواند. بیش از این که در اینجا اگر دست بر روی صخره ها بگذارم تک تک انگشتانم به تپش صدها قلب داغ می شوند. در اینجا، در این صخره زار، اگر به نجوا هم سخن بگویم، پاسخی انسانی خواهم شنید، که در سینه هر کدام از این صخره ها پنجره ای است که چهره هایی به مهربانی خورشید از آنها به سوی من می تابند. مرا به نام صدا می کنند و من در لبخند زدن این چهره ها پای بر پلی می گذارم و به دریچه قلبها نزدیک، نزدیک، نزدیکتر می شوم.

کسی که به سویم آغوش می گشاید. کسی که نمی دانم کیست، از کجا به اینجا آمده است و چگونه این همه سال در میان این صخره ها زیسته است. با کدام تاریخ در سینه این صخره ها خانه کرده است. من به پاسخ گرمای آغوش او لبخند می زنم و سنگ ذوب می شود، چونان لبخند، نرم و مهربان، چنانکه می شود عظیم ترین صخره های سنگین سخت را به پناهگاه امنیت و آرامش، به خانه، بدل کرد. اینجا کندوان است. (کندوان: روستای تاریخی بخش اسکو در ۶۲ کیلومتری تبریز که خانه هایی کنده در دل سنگ دارد.)

جایی که در آن سرشارترین عاطفه ها و مهربانترین قلبها در دل صخره ها مأوا گزیده اند. گویی که زندگی هر لحظه در اینجا تازه می شود. از پلی به پلی دیگر، از صخره خانه ای، به صخره خانه ای دیگر. اینجا باد که می وزد در فضای صخره زار، ترنم شفافی از حضور ناب انسان می پیچد.

و من اینک از عمق رویاهای «ارگ» باز می آیم. چشمهایم هنوز از خاطره و رویا لبریز است. گویی نگاهم در لایه ابریشمین یادواره ها پیچیده است و از کوچه های تنگ و باریک تاریخ باز می گردد. انگار کودکیم هنوز بر فراز دیوارهای «ارگ» ایستاده است و پنهانی به آنچه در پس دیوارها می گذرد می نگرد. آن کودکی دیرآمده که می خواهد از واقعیت ویرانه به جشنواره رویاها پناه ببرد و دیوارهای نیمه فروریخته باورها را ببیند.

ببیند که چونان پاسداری از فراز باورها، شهر را می پاید و از برق نگاه همواره بیدارش، اهریمن می گریزد. از عمق رویاهای ارگ باز می آیم که ردپای کودکیم بر شانه دیوارهایش مانده است. و اکنون پیشانیم می سوزد از داغی نیاز و نیایشی که مسجد کبود مرا به آن خوانده بود و من به ناگاه در کبودین آسمان شهر، پرنده ای شده بودم که روی بالهایش استجابت دعاهایش را با خود می برد. از انحنای ظریف نقشهای کاشی در مسجد کبود گلی چیده ام. اینک گل را چون ارمغانی به «مقبره الشعرا» می برم. شاعران چشم انتظار گل نیایش اند تا در طراوت مقدسش شور طبعشان تپیدن آغاز کند، تا کلمه آغاز شود، در دستهایم گلی از کاشیهای کبود می برم، در نگاهم نیز تصویر نیلی همه آسمانهای خدا را که از پی نمازی صمیمانه آمده است و در مردمکهایم خانه کرده است.

از کوچه های صمیمی شهر عبور می کنم: کوچه هایی که هنوز دل به مهر حماسه ستارخان و باقرخان دارند. کوچه هایی هنوز و همیشه گذرگاه سپاهی که در پی حق و آزادی می رفتند. کوچه هایی که هنوز و همیشه به یاد خواهند داشت شیخ شهیدی را که پرچم اسلام بر دوش به تظلم و دادخواهی فریاد کرده بود و شیخ محمد خیابانی اسطوره همیشه شهر شده بود. کوچه های این شهر و تمام پنجره هایی که به این کوچه ها گشوده می شوند به یاد دارند مردانی راکه از پس درهای بسته در این کوچه ها گام نهادند، حق را فریاد کردند و شهادت را چونان رسمی از خود به جا نهادند. کوچه ها…. کوچه های تبریز و ستارخان و شیخ محمد خیابانی و ثقه الاسلام و ….. شهیدان …… شهیدان. تبریز، سرنهاده در دامان سرخ فام «عینالی» و گسترده تا شکوه سهند…… تبریز، سینه سپر کرده در برابر حوادث …… افتادن و برخاستن……… از نو تازه شدن. از ویرانه ها شکوفا شدن. در قیامهای پیاپی با تنی خونین به پیش رفتن و حماسه شدن، حماسه ای جاویدان و خونین بر صفحات تاریخ.

تبریز، دخیل بسته ضریح «عون بن علی (س)» و متبرک.

تبریز، بازار و شور و جنبش. جریان مدام زندگی. بازار و عبور از دالانهای تاریخ، عبور از دالانهای سرشار از عطر غلیظ ادویه و عود. بازار و عبور از سیالان ترمه های زربافت. عبور از جریان نرم شالهایی به لطافت رنگین کمان.

بازاری که هنوز می توان از دالانهای آن صدای درای شتران را شنید و هیاهوی کاروانهای از راه رسیده، شترانی که زانو می زنند و بار بر زمین می نهند، مردمانی که گرد می آیند تا از کالای کاروان سهمی ببرند.

تبریز، شهری فرو افتاده در کمره تاریخ نیست، که تنها نگاه باستان شناسان و جهانگردان را به سوی خود بکشد، بلکه شهری است که شانه به شانه تاریخ قد می کشد و پا به پای تاریخ پیش می تازد. و گاه حتی گام از تاریخ هم پیشتر می نهد.

تبریز، ایل گُلی، میزبان صمیمی فراغتهای دلپذیر. آرامش آبی دریاچه ای که به احاطه همه حسهای نوآغاز، لب پر می زند. ایل گلی، خاطره ای خوش از قدم زدنی در اصالت و سنت، ایل گلی، آمیزه ای از تفرج روح و جسم. نمادی از حسی غرورانگیز، نمادی از یکی شدن ایل. و همه ما از ایل بزرگ خداییم. از نسل آن سردارانی که به پاسداری ایل برخاستند و بر شانه های ایل بازگشتند؛ بر شانه های صبور ایل، که اگر چه از هق هقی جگرسوز لرزیدند، اما خم نشدند؛ شانه های ایل خدا، ایل بزرگ خدا.

یک روز، روزی از روزهای خا که ایل شهیدان خود را بر شانه گرفته در خیابانها جاری شده بود، شاعری از سمت نگاه محزون ایل، هماهنگ جریان ایل، دل خود را سرود و سرود. شاعر بر زبان ایل زمزمه گر، کوچه به کوچه، شهر به شهر جاری شد. شاعر، شهریار شد و در حنجره همگان خانه کرد.

جوانه های شهیدان شکوفه زارانند

به این خزان زدگی سرگل بهارانند

به نونهالی اگر شاخ و برگهاست لطیف

ستبر ساقه و از ریشه استوارانند

به باغبانی اینان سری فرود آرید

که شاخصند و برومند شاخسارانند

وقتی که سپیده از سینه حیدربابا بالا می رود تا از آنجا همراه باد در دشت گسترده شود، حیدربابا بیدار می شود. به اندان سنگینش کش و قوس می دهد. شیرابه های رویاهای نیم شبانه اش از چشمه سارانش می چکد. با بازوان صخره ایش دامن می تکاند…..و صبح با صدای زنگوله بره ها و خرام کبکهای گریزپای به دامان حیدربابا پای می گذارد. حیدربابا بیدار می شود. خیره به دشت پیرامونش، بر جای ایستاده می ماند. می ماند تا بر او بگذرند، تا بر او برویند، تا از او فرو ریزند، تا از او بجوشند. حیدربابا نگاه در نگاه پنجره های «خشکناب» می دوزد گویی که منتظر است. منتظر تا پنجره ای باز شود. تا دری گشوده شود. وقتی که اولین تنور ده افروخته می شود، حیدربابا منتظر است ببیند آنکه با بقچه ای نان تازه به سویش خواهد آمد، چه کسی خواهد بود. که در صبحی به این شفافی اولین کسی خواهد بود که در چشمه های حیدربابا دست و رو خواهد شست و در آینه زلال چشمه سار خود را تماشا خواهد کرد؟ حیدربابا اندیشناک می نگرد، منتظر است، آنقدر که می توان بالاو پایین رفتن سینه اش را احساس کرد. اما نه از ده، که از ورای آن ابرهایی که به سوی حیدربابا روانند. می آید از جایی که زمین و آسمان شانه به شانه هم داده اند. می آید. پوست حیدربابا از شادی کش می آید، می لرزد، سنگها می غلتند و در قهقهه چشمه ساران فرو می ریزند. می آید، شهریار بزرگ شعر می آید. او که حیدربابای گم و فراموش را از گوشه عزلتش به در آورده بود و چون ستیغی حماسی در جهان گردانده بود.

باخ کی «حیدربابا» افسانه تک اولموش بیرقاف

من کیچیک بیداغی سر منزل عنقا ائله دیم.

آذربایجان از کهن پیشینه ترین کانونهای تشیع در جهان است. و نیز خاستگاه فرزانگانی چون علامه امینی و علامه طباطبائی…..هم از این روی عشق و ارادت به خاندان عصمت و طهارت(ع) در این سامان نمودی صد چندان دارد. از تبریز و مراغه تا اردبیل و معان و از خوی تا ارومیه بر جای جای آذربایجان مهر اهل بیت(ع) پرتو افکنده است. برگزاری مراسم و آیین ها و سوگواری های دهه محرم و تاسوعا و عاشورای حسینی در این خطه باشکوه و گسترده به چشم می آید. مراسم روضه خوانی، زنجیر زنی، سینه زنی، شاه حسین، تعزیه  (شبیه خوانی)، طشت گذاری و … در تبریز و شهرها و روستاهای دیگر آذربایجان به شیوه خاص برگزار می شود.

تبریز، شهر حماسه و خون است.

شهری همه شور، که مشعل قیام ۱۹ دی (۱۳۵۶) قم را به خون مشتعل نگاه داشت. پس از طلوع فجر زرین پیروزی نیز، تبریز هرگز بیرق انقلاب اسلامی را از کف ننهاد؛ و هرچند برخی از پیغامگزاران نهضت همچون آیت الله قاضی طباطبایی و آیت اله مدنی سر در سجده خون نهادند، اما بیرق عاشورا هیچگاه از پای نیفتاد و در سالهای دفاع مقدس به دست سترگ سردارانی چون شهیدان مهدی و حمید باکری بر فراز چکادهای فتح برافراشته شد. مردم این سامان را با ولایت فقیه میثاقی استوار و گسست ناپذیر است. اگر تبریز عشق به امام خمینی(ره) را در جریان انقلاب اسلامی (به ویژه قیام ۲۹ بهمن ۱۳۵۶) و سالهای دفاع مقدس به اثبات رساند، در خرداد ۱۳۷۲ – به هنگام تشریف فرمایی مقام معظم رهبری حضرت آیت اله خامنه ای به آذربایجان – نیز شیفتگی خویش به مقام والای ولایت را دیگرباره نمایاند.

ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه